دل نوشته های من مادر

متن مرتبط با «دیوانگی» در سایت دل نوشته های من مادر نوشته شده است

دیوانگی vs آسودگی

  • نیلوبلاگ

    توی این سالها هیچ وقت آپارتمان ننشستیم. همیشه توی یک ساختمان دو طبقه بودیم که یک طبقهاش را صابخونه مینشسته. اولی ما بالا بودیم، دومی پایین، سومی بالا، چهارمی پایین، پنجمی که همین قبلی باشد بالا، و حالا ششمین خانه! شده آپارتمان... که ما بالای بالاش هستیم. طبقهی سوم. خوبیش این است که کسی از جلوی در رد نمیشود. لازم نیست خیلی نگران شلوغ نشدن پشت در یا فضای پلهها تا پشت بام باشی. و از همه مهمتر پشت بام تقریبا فقط برای خودت است. بقیه حوصله نمیکنند اینهمه پله بیایند بالا. پشت بام طبقهی سوم در محلهای که هنوز دور و برش خیلی برج سبز نشده (هرچند یکی دارند همین پشت میسازند!) یعنی ویوی بازی که از یک سمتش میشود کوه صفه را هم دید... با صفاست. فقط حیف که هنوز آنقدری آسوده نیستیم که بشود با دل خوش آن بالا ف...

    ادامه مطلب
  • دیوانگی

  • نیلوبلاگ

    میگفت ورژن پسرونهی منه... بعدها صاحب پسری شد که خیلی شبیه خودش بود... انگار ماکتی بود از خودش. بچگی هاش رو دوباره باهاش مرور میکرد... حالا؛ یه ماکت ازش توی خونه داشت! ...

    ادامه مطلب
  • چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی

  • نیلوبلاگ

    آدم ها رو ذاتاً میشه به دو دسته ی «عاقل» و «عاشق» تقسیم کرد. عاشق ها اونایی هستن که معمولاً دیوانه بازی درآوردن رو دوست دارن. بدون اینکه براشون مهم باشه دیگران درباره شون چه فکری میکنن...همونایی که دوست دارن بدون چتر زیر بارون راه برن و توجهی به این نکنن که احتمالاً سرما میخورن. (عاقلا ولی به خاطر اون احتمال این کار رو دوست ندارن.) عاشقا اونایی ان که وقتی میرن توی طبیعت، مثلاً توی یه دشت یا کنار دریا، دوست دارن بدوئن و جیغ بزنن و بخندن. اونایی که وقتی میرن کنار دریا نمی تونن خودشونو کنترل کنن و حتی شده با شلوار و لباس، لااقل تا زانو میرن توی آب تا برخورد موج با پاهاشون و خالی شدن زیر پاشون از ماسه ها رو حس کنن... و ترجیح میدن با فکر کردن به این که «حالا باد میاد سردم میشه، لباس اضافی با خود...

    ادامه مطلب