امروز برای هزارمین بار بهم ثبات شد که هر کسی مشکلات مخصوص خودش را دارد. مشکلات بزرگ و برای توی نوعی غیر قابل تحمل! دقیقا همان کسی که به نظرت آمده چه قدر اوضاعش خوب است و زندگیاش بدون دردسر میگذرد. همان که با خودت میگویی خوش به حالش! دقیقا همان شخص مشکلی دارد که تو تصور تحملش را هم نمیتوان بکنی...
امروز به همکار همپایهام زنگ زده بودم برای مشورت درمورد تصمیم مدیر. همپایهام را تا حالا نتوانسته بودم درست بفهمم. آدم گرمی به نظر میآمد. وقتی میرفتیم مدرسه خوش برخورد بود. بین بچهّها محبوب، و با معاون پرورشی که دختر خوبی است، صمیمی. همین آخری نشانهي خوبی بود از اینکه نمیتواند آدم زیر و رو کشی باشد. آخر یک بار همچین فکرهایی درموردش از سرم گذشته بود. وقتی که فکر کرده بودم برای مشورت درمورد کارها میپیچاندم. چند باری پیامم را ندیده گذاشته بود و یکی دو باری حس کردم جواب سوال را سربالا میدهد...
ولی امروز، وقتی برای تصمیم اخیر مدیر باهاش تماس گرفتم (و اتفاقا باز هم اولش گفت جایی هستم و چند دقیقه بعد صحبت کنیم) چیزهایی گفت که فهمیدم هم درمورد تعاملش با خودم دچار سو تفاهم بودم و هم درمورد شرایط زندگیاش که فکر میکردم خیلی اوکی است! واو! ماشین نوی خفنش مال خودش است و خانهی خفنشان در یک جای خوب شهر را دارند میفروشند که جابهجا شوند.
توی تلفن دیروز، یکهویی رازهایی از خودش را برایم افشا کرد. چون «حس کردم دختر خوبی هستی و خالصی و میشه بهت اعتماد کرد. و از همه مهمتر اصفهانی نیستی!» (خودش اهل تهران است گویا) گفت اینها را بهت میگویم که فکر نکنی نمیخواهم همکاری کنم و دارم میپیچانم. که بدانی توی چه وضعیتی دارم دست و پا میزنم. گفت این روزها در حال جدایی از همسرش است! و آن خریدن خانه و جابجایی، به خاطر همین مساله است. دارند داراییها را سوا میکنند. دلایلش هم مفصل بود که کاری بهش ندارم... ولی تصور اینکه در شهر غریب بخواهی جدا بشوی و بهخاطر بچههایت ناچار به ماندن در همان شهر بشوی و با این وضعیت روحی، چون قرار است خودت از پس مخارجت بربیایی ناچاری به کار کردن هم ادامه بدهی... سخت است واقعا!
امروز برای بار هزارم یادم افتاد چیزی که «میبینم» را با چیزی که «میدانم» مقایسه نکنم...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی