باز شدن گره - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:48
طبق معمول خیلی از دفعات قبلی، بعد کلاس استخر صبح، رفتم سمت مدرسه پسرکوچیکه. یا دقیق‌تر: مدرسه‌ای که میخوایم پسرکوچیکه بره!در روز جاری هم مثل پریروز، مدیره دوباره رو دنده‌ی کار راه اندازی بود. گفت پرونده‌شو بدین اتاق بغلی! پریروز که اومده بودم، برای اولین بار یه قدم برداشت: «سند (هه!) یا قولنامه‌ی‌ خ...
بازیگری - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 21:48
چرا غم و شادی اینقدر به هم نزدیکن...چرا نمیشه یه روز رو که با شادی شروع کار شده، با شادی هم به اتمام برد؟تازگی‌ها یه کشفی درمورد خودم کردم... یه کشف غم‌انگیز.اینکه من به اندازه کافی خودمو دوست ندارم... نه کافی، که حتی به اندازه‌ لازم!ریشه خیلی از کارایی که می‌کنم، بداخلاقیایی که دارم، که بعدش حال خو...
دیوانگی vs آسودگی - تاریخ: 1403/6/1 ساعت: 13:52
توی این سالها هیچ وقت آپارتمان ننشستیم. همیشه توی یک ساختمان دو طبقه بودیم که یک طبقهاش را صابخونه مینشسته. اولی ما بالا بودیم، دومی پایین، سومی بالا، چهارمی پایین، پنجمی که همین قبلی باشد بالا، و حالا ششمین خانه! شده آپارتمان... که ما بالای بالاش هستیم. طبقهی سوم. خوبیش این است که کسی از جلوی در رد...
حس مفید بودن - تاریخ: 1403/5/20 ساعت: 0:16
خیلی وقت بود که به خاطر ذوق و خوشحالی از چیزی، میل به نوشتن پیدا نکرده بودم. اما امروز کاری کردم که هربار چشمم بهش میافتد احساس رضایت میکنم!گلها! به گلها رسیدم! در آستانهی اسبابکشی، فکر کردم خوب است بعضی گلها که خیلی وقت است توی آب هستند و ریشه دادهاند را بکارم. وسط آماده کردن کوکوپیت و مخلوط کردنش ...
گیرافتادگی - تاریخ: 1403/5/20 ساعت: 0:16
چند روز پیش همسر تهران بود. از آنجا برایم چند تا مجله سوره خریده بود. یکیش تاریخش به روز بود و یکی مال یکیدو سال پیش. عصری دیدم توی گروه کلاس روایت که چند وقتیست میروم، استاد عکسی فرستاده از چند صفحهی یک مجله. تیتر خیلی برایم آشنا بود... یادم افتاد صبح توی ورق زدن های مجله این متن را دیدهام! حالا کد...
فرار از واقعیت - تاریخ: 1403/5/15 ساعت: 15:57
دیروز برای اولین بار رفتم پارک آبی. آبسار. با دختر دوستم. دوستی که حالا بچهی سومش را دارد و نمیتواند با دخترش، یعنی همبازی پسر من، برود استخر و این جور جاها. و این شد که این بار «خاله» باهاش رفت. غیر از بلیطش که گران بود لامصب، تجربهي خوبی بود. قسمت موقتی دختردار شدنش هم! ازش میپرسیدم داداشت هم با ب...
گره - تاریخ: 1403/5/15 ساعت: 15:57
نمینویسم، و این کارم رو سخت میکنه... گاهی سرم پر میشه از فکر و شلوغی. و میگم اوو چه همه چیز نوشتنی! ولی وقتی نمینویسم و یک روز میگذره، دیگه یادم نمیاد چیا بود که دوس داشتم خالی بشم ازش. ولی حال سردرگمی و فشردگیش همراهم میمونه! حالا حساب کن این اتفاق دو سه بار توی دو سه روز بیفته... چی میشه؟ توی حال ...
این روزها که میگذرد، هر روز احساس میکنم حالم بد است!! - تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 17:06
احساس میکنم پیر شدم. یه پیرمرد که کمکم حواسپرتی و آلزایمر هم سراغش اومده و گاهی احساس میکنه مغزش خالیه. گاهی چیزهای بدیهی رو فراموش میکنه جوری که انگار همین الان از خلأ درومده...خیلی وقتا ترجیح میده تنها باشه. حتی توی جمع تنهاست. توی ذهنش. گاهی حس میکنه لبخندی که مجبوره بنا به مناسبات اجتماعی روی صو...
«جسارت زیستن» - تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 17:06
دارم میروم سیتیسنتر. برای شرکت توی یک رویداد که دو هفته پیش وقتی ثبت نامش میکردم خیلی ذوقش را داشتم. سروش صحت هست و احسان عبدی پور و علی نصیریان و یکی دو تا آدم حسابی دیگر. اما دیشب و امروز صبح اتفاقاتی افتاد که حالم را گرفت. یعنی این روزها کلا راحت حالم خراب میشود. به مویی بند است. آخریش که بار است...
مقایسه - تاریخ: 1403/5/2 ساعت: 17:06
امروز برای هزارمین بار بهم ثبات شد که هر کسی مشکلات مخصوص خودش را دارد. مشکلات بزرگ و برای توی نوعی غیر قابل تحمل! دقیقا همان کسی که به نظرت آمده چه قدر اوضاعش خوب است و زندگیاش بدون دردسر میگذرد. همان که با خودت میگویی خوش به حالش! دقیقا همان شخص مشکلی دارد که تو تصور تحملش را هم نمیتوان بکنی...امر...
سرنوشت - تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 0:42
میدانی نازنین... انگار اصلا تقدیر بعضیها را با تنهایی سرشتهاند. مثلا حتی وقتی میروند تا چند روزی با خانواده باشند، وقتی قرار مدار رفتن به کوه میگذارند، آخرش برنامهها یک جوری چیده میشود که همه نیستند و شلوغپلوغ نمیشود... آخرش فقط خودش میرود و بچهها و پدرش، که رانندهشان بوده!دلم گرفت آن روز... وقتی یا...
خدا را نشناختم مگر در شکستن ارادهها - تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 18:50
الان دیدم باز داشتم میفتادم توی تعریف کردن جزئیات. اصل ماجرا رو بگم...اینکه اون روز متوجه شدم که مدیرمون بر خلاف چیزی که به زبان میگه (که ما اصن نمیخوایم به زور نگه داریم کسیو، و اگه دلتون با اینجا نیست برین و پیشرفت شما آرزوی ماست!!) اتفاقا به هر ترفندی دست میزنن تا حتی اگه شده با گول زدنت، کاری کن...
محاوره بس! - تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 18:50
برای اولین بار آمدم استخر باغ غدیر. بعدش هم خودم را به یک دونات مهمان کردم و حالا نشستهام روی نیمکتی که نیمهسایه نیمهآفتاب است و کیف دارد با موهای خیس روش بنشینی...همینجور که دوناتم را میخورم و مردم را تماشا میکنم به دوستی فکر میکنم که احتمالا نوشتههای اینستا و اینجا به نظرش متناقض میآیند.شاید واقعا...
ذهن شلوغ نیازمند تخلیه! - تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 0:01
انگار همونجور که توی دنیا داره تند و تند اتفاقات جدید میفته و اصلا نمیشه به بیخیالی قبل زندگی کرد، همین حالت توی زندگی شخصیم هم رخ داده! انقدری که توی فاصلهی دهروزهای که میخواستم دربارهی سربازی رفتن همسر بنویسم کلی ماجرای دیگه پیش بیاد جوری که اون اولی از اهمیت بیفته!و ذهنی که داره دیوونه میشه از ای...
تصمیم - تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 19:28
هی میخواهم بنویسم و هی تنبلی کردهام. دریارهی چیزی که چند وقتیست ذهنم را درگیر کرده و همین الان که اینهارا مینویسم هم توی تاکسی نشستهام و دارم میروم که به بخشیش رسیدگی کنم...درمورد تصمیم برای ایجاد تغییر در سال تحصیلی آینده یا ادامه دادن همین مسیر بدون تغییر... یا لااقل تلاشی برای ایجاد تغییر مثبت در...
کلیدر - تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 10:40
نیمه شب باشه... کلیدر گوش کنی... به اوج داستان برسی... بیخوابی بیاد...ولی باز جای خالیای رو ببینی که خالیه... + نوشته شده توسط محی بانو در دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳ و ساعت 1:10 | Adblock test (Why?)
چرا میگی؟ - تاریخ: 1402/12/27 ساعت: 9:46
دوستی یک بار میگفت من تازگیها فهمیدم توی صحبتهام دیتای اضافی به مخاطب میدهم. و این گاهی درد سر درست میکند.حالا حکایت من است دیروز که رفته بودم برای مصاحبه. چند وقت پیش اطلاعیهی جذب همکار برای مدرسهای را دیدم که شرایطش خوب بود... تیری توی تاریکی فرمش را پر کردم و یکشبنه زنگ زدند که فردا بیا برای مصاح...
پس بدین شادی تو صدامو... - تاریخ: 1402/12/27 ساعت: 9:46
چند سالیست از مدتی مانده به شروع ماه رمضان، دلم میگیرد...ماه رمضان توی خانهی ما اصلا شبیه چیزی که از بچگی ازش خاطره دارم نیست... درست مثل عید که دیگر شبیه نوروزهای قدیم که عاشقشان بودم نیست... همه چیز پوستهی جدیدی به خود گرفته که دوستش ندارم...ولی ماه رمضان بیشتر شبیه نیست. سفرهی افطار که اصل نوستال...
سومین پست - تاریخ: 1402/12/27 ساعت: 9:46
لیستی دارم روی کاغذ بالا سر میز کارم. از اسم فیلم توش هست تا کتاب تا سوژههایی که دلم میخواهد بنویسمشان.امروز که بالاخره مدرسه تمام شده و خانهام را هم چهارشنبه و پنجشنبه تا حد خوبی تکاندم، تا از خواب بیدار شدم و هنوز اهل خانه خواب بودند فکر کردم چه کار جذابی هست که میتوانم تنهایی انجام بدهم؟ چی را هی...
بدون عنوان - تاریخ: 1402/12/23 ساعت: 14:05
غمگینم... غصهمه... دستم به هیچ کاری نمیره. حتی درست کردن شامی که هنوز نداریم.خبری که شنیدم رو باور نمیکنم...باز من از چند روز جلوتر ذوق انجام یه کاری رو داشتم و باز کنسل شد...چند روزه که سختیای مدرسه و اذیتای بچهها رو دارم تحمل میکنم به یه امید. اینکه قراره آخر هفتهی جذابی داشته باشم. و حالا...اینهم...

برچسب‌های مرتبط

يك نفر بايد مرا پيدا كند | یک نفر باید مرا پیدا کند | یک نفر آمد کتابهای مرا برد | یک نفر آمده دنیای مرا | یک نفر آهسته می خواند مرا | تکرار تاریخ | تکرار تاریخ در بازار طلا | تکرار تاریخ در اکسل | تکرار تاریخ در ایران | تاریخ تکرار تراژدی کمدی