خرید بک لینک

طبق معمول خیلی از دفعات قبلی، بعد کلاس استخر صبح، رفتم سمت مدرسه پسرکوچیکه. یا دقیق‌تر: مدرسه‌ای که میخوایم پسرکوچیکه بره!

در روز جاری هم مثل پریروز، مدیره دوباره رو دنده‌ی کار راه اندازی بود. گفت پرونده‌شو بدین اتاق بغلی!

پریروز که اومده بودم، برای اولین بار یه قدم برداشت: «سند (هه!) یا قولنامه‌ی‌ خونه رو‌ یه کپی بگیر ازش بیار.» قولنامه به خاطر آشنا بودن صابخونه خیلی خودمونی نوشته شده بود... غیر رسمی. به قول خودش ازین الکیا! «خداییش اینجا می‌شینین؟ حضرت عباسی اینجا میشینین؟ آخه خیلیا میان دروغ می‌گن...» و من قسم و آیه که آره به خدا! وگرنه که اینجا نمیومدم...!

الان که گفت پرونده‌شو بده اتاق بغلی، با سرعت دوییدم رفتم‌ خونه ورداشتم آوردم.

و نوشتنش! به همین سادگی و یهوییکی!

حالا خداکنه تو کلاس یه معلم خوب هم بیفته... خیلی روحیه‌ش حساسه پسرکوچیکه و جزییات رفتاری آدما رو به شدت می‌بینه.

.

.

به دعای شما نیازمندیم...

.

.

.

بعد نوشت: برگشتنی رفتم به شکرانه‌ی این اتفاق، سر آذر یه آیس‌پک خودمو مهمون کردم :))

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:48

صفحه بندی