دیروز برای اولین بار رفتم پارک آبی. آبسار. با دختر دوستم. دوستی که حالا بچهی سومش را دارد و نمیتواند با دخترش، یعنی همبازی پسر من، برود استخر و این جور جاها. و این شد که این بار «خاله» باهاش رفت. غیر از بلیطش که گران بود لامصب، تجربهي خوبی بود. قسمت موقتی دختردار شدنش هم! ازش میپرسیدم داداشت هم با بابات اومده اینجا؟ که گفت «نه! من نمیذارم! چون با بابام بیشتر خوش میگذره! ولی مامانم خیلی جدیه!» :)) آخر توی خانهشان هم استخرکی دارند و بچه تجربهی شنا با بابای اهل بازی و شوخیاش را هم دارد. سعی میکردم هرچی خلبازی دارم رو کنم که دخترک دلش خوش بشود و خوش بگذرد بهش.
خلاصه... دیشب که با لب خندان و خسسسته از آنجا برمیگشتیم با خودم گفتم خب... فردا هم که جمعهست و عوض امروز که از صبح تا شب خانه نبودم (صبحش هم یک کلاسی داشتم) با بچهها خوش میگذرانیم. بازی و بیرون و فیلم و ... ولی نمیدانم چرا صبح تا چشمهایم را بعد از خواب عمییق دیشب باز کردم استرس ریخت به جانم! احتمالا به خاطر تلفن همکارم دیشب قبل بیهوش شدن، و یادآوری کارهای رومخی که باید انجام بدهم، ولی هم برایم مبهمند و هم ازشان میترسم... و متاسفانه من که اینجور وقتها از مسالهي مبهم فرار میکنم و بیربط ترین کار ممکن را انجام میدهم، پناه بردم به گوشیم و روبیکا که مخصوص دیدن سریالی که از آدمهای مختلف تعریفش را شنیده بودم، نصبش کرده بودم. و صبحانتی که باز هم برای همین فعال کرده بودم!
یادم افتاد نصف قسمت سوم را قبل کلاس صبح پنجشنبه دیدم و بقیهاش منتظرم است. برخلاف فکری که دیشبش کرده بودم، صبحم در کمتوجهترین حالت به بچهها گذشت. غیر از تایم صبحانه. حوصله نداشتم. یکیشان داشت با باباش بازی می ساخت و آن یکی متاسفانه توی تبلت فیلم میدید... گاهی آدم به خودش میگوید ولش کن... بذا ببینه. اونم مث من. قسمت بعدی، بعدی، و بعدی را هم دیدم. و دیدم دیگر ظهر شده و تایم صبحانت تمام! و سرم سنگین! خودم همینجوریش دپ بودم به خاطر چیزهایی که میخواستم ازشان فرار کنم، ماجراهای فیلم و همراهی کردن بیمارگونهي همیشگیام با شخصیتهای رمان و فیلم و سریال هم حالم را بیشتر گرفته بود. یادم نیست چند بار اشکم چکید روی بالش. با بغض ماهی جدا بغض میکردم، با بهنام جدا و با پسرکشان که تکهی پیتزایش را برای باباش میبرد جدا. حتی با ثریا هم. آدمهایی که انگار در هرکدامشان تکههایی از خودت را میبینی...
خیلییی وقت بود سریال تماشا نکرده بودم. آن هم ایرانی! به نظرم داستان همهشان نخنما بود و شخصیتها رومخ بودند. میگفتم حیف وقت برای اینها. آخرین سریالی که دیده بودم دورهی مانیهیست بود و بیگلیتللایز. ولی اینیکی همانجوری که از خیلیها شنیده بودم، سرش به تنش میارزد انگار. پروژهی بعدی را هم میخواهم بروم سراغ پوست شیر. آن یکی را هم یادم هست خوبش را میگفتند.
حالا هم منتظرم صبح فردا بشود و بروم بقیهاش. آخر این مدل روبیکاییاش فقط با فورجی بالا میآيد و با وایفای نه. وگرنه تا حالا حتما تمامش کرده بودم.
هرچند میدانم فردا بعد دیدنش، حال برگشتن به دنیای واقعی را کمتر خواهم داشت...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی