خرید بک لینک

احساس میکنم پیر شدم. یه پیرمرد که کمکم حواسپرتی و آلزایمر هم سراغش اومده و گاهی احساس میکنه مغزش خالیه. گاهی چیزهای بدیهی رو فراموش میکنه جوری که انگار همین الان از خلأ درومده...

خیلی وقتا ترجیح میده تنها باشه. حتی توی جمع تنهاست. توی ذهنش. گاهی حس میکنه لبخندی که مجبوره بنا به مناسبات اجتماعی روی صورتش بنشونه، احمقانه و غیر طبیعی جلوهش میده. چون خب مصنوعیه واقعا!

.

میدونی...؟ بهش فکر کردم. که این حس کسالت و کمطراوتی از کجا میاد...؟ و رسیدم به این. که خستهم... از مسئولیت داشتن خستهم! مادر بودن، معلم بودن. گاهی حتی بودن! این احتمالا اصلا ویژگی خوبی نیست. لابد به این جور آدما میگن بیمسئولیت!! ولی گمونم این یه ویژگیه که توی هر کسی یه مقدار متفاوتی ازش هست. بعضیا توانشون برای اداره کردن بیشتره و بعضی کمتر. نمیدونم... شاید هم اصلا دارم چرت میگم. چون همین من، یادمه یه دورهای خیلی بهتر مدیریت میکرد. و ظاهرا این قدر خسته نمیشد. دورهای که مسئولیت بچهها، که کوچیک بودن، خیلی کوچیک، کامل با خودم بود. و تنها بودم عملا... الان اونجوری نیست و باز من احساس خستگی میکنم. دلم میخواد استعفا بدم از زندگی...

و همینکه اییینقدر نمینویسم هم خودش گواه غیر طبیعی بودن شرایطه! منی که هییی کلمهها توی سرم وول میخوردن و چند روز یه بار مفصل حاصل افکار درهمم رو مینوشتم. اتفاقا همون روزایی که کارم از بابت بچهها بیشتر هم بود... این یکی البته شاید از پیوستهای رد شدن از سی و پنج هم باشه. انگار برای حرف زدن از فکرای تو سرم وسواس پیدا کردم. میگم خب که چی...؟ چرا باید کسی وقت بذاره و اینا رو بخونه؟ تو فلان جور هستی یا فلان جور فکر میکنی... خب... هو کِر؟

.

حالا وسط این کلافگی و رخوت که نمیذاره کارایی که «باید» رو هم انجام بدم، (کارایی که میدونم اگه اول مهر بیاد و هنوز انجام نشده باشن بدجوری چوبش رو خواهم خورد!) این هم نور علی نوره که هر دوسه ساعت یه بار زنگ درتون رو بزنن و بیان برا بازدید خونه. چون قراره تا یه ماه دیگه ازینجا پاشین... هی پاشو، بپوش، یه کمی جمع و جور کن. و به آدمای غریبهای که تا اعماق همهجا رو میخوان ببینن سلام کن. اح!

.

روزای مزخرفی رو میگذرونم. و نمیدونم (شایدم میدونم ولی بازم تنبلیم نمیذاره انجامش بدم!) چهطوری میتونم خودمو از این حال نجات بدم!

+ نوشته شده توسط محی بانو در یکشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۳ و ساعت 15:32 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 17:06

صفحه بندی