خرید بک لینک

دارم میروم سیتیسنتر. برای شرکت توی یک رویداد که دو هفته پیش وقتی ثبت نامش میکردم خیلی ذوقش را داشتم. سروش صحت هست و احسان عبدی پور و علی نصیریان و یکی دو تا آدم حسابی دیگر. اما دیشب و امروز صبح اتفاقاتی افتاد که حالم را گرفت. یعنی این روزها کلا راحت حالم خراب میشود. به مویی بند است. آخریش که بار استرسش شدیدتر بود پیام مدیر جدید بود درمورد اینکه امسال باید جزوههای خودمان را تهیه کنیم. گمانم یعنی به جای کتاب کار. و منی که دو سال گذشته کتاب کار داشتیم و جزوه نه، حسابی ترس برم داشته و یک جورهایی سرگیجه گرفته ام از صبح که این پیام را دیدم. بماند که هنوز از اتفاق دیشب هم حالم گرفته بود...

راستش هنوز هم وقتی این چیزها که پیش میآید، به شک میافتم که کار درستی بود این جابهجایی..؟ اگر نیامده بودم الام فشار فکریم نصف این نبود...؟

به هرحال... الان دارم سعی میکنم که به این چیزها فکر نکنم و همان ذوق و شوق هفتهی پیش موقع ثبت نام سمینار را در خودم زنده کنم! موقعی که تصور میکردم وقت رفتن به سیتیسنتر خوشحالترین آدم خواهم بود! حالا باید لااقل اگر نه «ترین» ولی خوشحال باشم! درد سر اُردهای مدیر جدید را هم به وقتش یک فکری برایش میکنم...

کاش بتوانم لااقل وقتی توی تالار همایشها (همانجا که قربانی بود) نشستهام، آن قسمتی از ذهنم که هی میخواهد بپرد به موضوعات ناخوشایند را خاموش کنم!

بزن بریم...

+ نوشته شده توسط محی بانو در یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ و ساعت 17:29 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 17:06

صفحه بندی