چند روز پیش همسر تهران بود. از آنجا برایم چند تا مجله سوره خریده بود. یکیش تاریخش به روز بود و یکی مال یکیدو سال پیش.
عصری دیدم توی گروه کلاس روایت که چند وقتیست میروم، استاد عکسی فرستاده از چند صفحهی یک مجله. تیتر خیلی برایم آشنا بود... یادم افتاد صبح توی ورق زدن های مجله این متن را دیدهام! حالا کدام یکیش؟ همان قدیمیه!
آن یکی مجله را هم که ورق میزدم چشمم افتاد به عکس و مصاحبه با آقایی که تا همین یک هفته پیش اصلا نمیشناختمش. مدیر مرکز روایت حوزه هنری که چند روز قبل دعوتش کرده بودند اصف. موضوع مصاحبه چی بود؟ یکی از مواردی توی آن جلسهی حضوری برای اولین بار درموردش میشنیدم!
دیدم چه بامزه... انگار دنیا منتظر است تو به چیزی واکنش یا علاقه نشان بدهی. سریع چند تا چیز مرتبط برایت میفرستد! لینکهای جدید برایت ایجاد میکند تا بیشتر درش جلو بروی... و به نظرم این کارش اصلا ربطی به خیر یا شر بودن آن مساله ندارد! توی هرچی پا بگذاری کمکها میرسند. البته که خیلی کیف دارد وقتی ببینی توی یک کار خوبی بهت کمک شده...
این چند وقته هی دلم میخواهد کل وقت و انرژیام را میشد بگذارم پای نوشتن و تحقیق برای همین موضوعاتی که توی کلاس حرفش را میزنیم. و عجیب ضدحال میخورم وقتی پیامی از مدرسه و کارهایی که باید بکنم میبینم... عجیب دلم میخواهد میشد دیگر نروم مدرسه! و این فکرها و حسها دقیقا باید وقتی سراغم بیایند که بعد از آنهمه دویدن و بحث و اعصابخردی (و حتی ضرر مالی) جابجا شدم... از الان دارم به این فکر میکنم که امسال تمام بشود و دیگر نروم کلاس! جهنم که دودوتاچهارتای جیبمان با هم نمیخواند... من دلم کار آزاد میخواهد. بیقید و رها...
چند سال پیش، وقتی داشتم برای تدریس دوره میدیدم، یکی از دوستانمان بهم گفت «ولی تو دووم نمیاری تو این کار. الان اولشه ذوقشو داری، بعد یه مدت همه چی تکراری میشه برات و دیگه راضیت نمیکنه...» آن موقع گفتم ولی دوستان معلمم میگویند همینکه هرسال بچههای کلاس عوض میشوند، حس و حال کار هم تغییر میکند و تکراری نیست... اما حالا میبینم شاید بیراه هم نمیگفته... شاید خوب من را میشناخته!
البته یک احتمال دیگر هم هست و آن اینکه شاید با مهر و شروع رسمی کلاسها حسم عوض بشود... این مدت هی چند روز یکبار کشاندندمان مدرسه و نه فهمیدیم تابستان چی بود و نه کلاس! شاید (امیدوارم) وقتی همه چیز روی ریل بیفتد از این حال بیزاری که دچارش شدهام خلاص بشوم...
ولی کاش میشد که میتوانستم راحتتر دنبال علاقههام هم بروم. فول تایمتر!
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی