خرید بک لینک
طبق معمول خیلی از دفعات قبلی، بعد کلاس استخر صبح، رفتم سمت مدرسه پسرکوچیکه. یا دقیق‌تر: مدرسه‌ای که میخوایم پسرکوچیکه بره!در روز جاری هم مثل پریروز، مدیره دوباره رو دنده‌ی کار راه اندازی بود. گفت پرونده‌شو بدین اتاق بغلی! پریروز که اومده بودم، برای اولین بار یه قدم برداشت: «سند (هه!) یا قولنامه‌ی‌ خونه رو‌ یه کپی بگیر ازش بیار.» قولنامه به خاطر آشنا بودن صابخونه خیلی خودمونی نوشته شده بود... غیر رسمی. به قول خودش ازین الکیا! «خداییش اینجا می‌شینین؟ حضرت عباسی اینجا میشینین؟ آخه خیلیا میان دروغ مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:48

چرا غم و شادی اینقدر به هم نزدیکن...چرا نمیشه یه روز رو که با شادی شروع کار شده، با شادی هم به اتمام برد؟تازگی‌ها یه کشفی درمورد خودم کردم... یه کشف غم‌انگیز.اینکه من به اندازه کافی خودمو دوست ندارم... نه کافی، که حتی به اندازه‌ لازم!ریشه خیلی از کارایی که می‌کنم، بداخلاقیایی که دارم، که بعدش حال خودمو میگیره هم همینه... اونقدری خودمو نایس نمی‌بینم که طبق اون نایسیت! رفتار کنم... یه آدم نه چندان خوب و به دردبخور می‌بینم، که خب... ازش هر رفتار و کردار بدی بعید نیست...و اینم فهمیدم فقط وقتی می‌رم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 21:48

توی این سالها هیچ وقت آپارتمان ننشستیم. همیشه توی یک ساختمان دو طبقه بودیم که یک طبقهاش را صابخونه مینشسته. اولی ما بالا بودیم، دومی پایین، سومی بالا، چهارمی پایین، پنجمی که همین قبلی باشد بالا، و حالا ششمین خانه! شده آپارتمان... که ما بالای بالاش هستیم. طبقهی سوم. خوبیش این است که کسی از جلوی در رد نمیشود. لازم نیست خیلی نگران شلوغ نشدن پشت در یا فضای پلهها تا پشت بام باشی. و از همه مهمتر پشت بام تقریبا فقط برای خودت است. بقیه حوصله نمیکنند اینهمه پله بیایند بالا. پشت بام طبقهی سوم در محلهای که هنوز دور و برش خیلی برج سبز نشده (هرچند یکی دارند همین پشت میسازند!) یعنی ویوی بازی که از یک سمتش میشود کوه صفه را هم دید... با صفاست. فقط حیف که هنوز آنقدری آسوده نیستیم که بشود با دل خوش آن بالا فرش انداخت و عصرانه خورد. یا خوابید! هنوز همهچیز توی هال درهم است و نظم ظاهری هم نگرفته...این وسط یک چیز هست که دیدنش خیلی کیف دارد... چیزی که فقط دیوانههایی مثل ما میتوانند با خودشان بکشند و بیاورند تا طبقهی سوم یک ساختمان. نمیدانم تا کی میتوانم این دیوانگیها را حفظ کنم... احساس میکنم به آخرهاش رسیده.دیوانگی که باعث میشود بتوانی درختهای بالکن خانهای در آن سر شهر را، بیاوری تا بالکن کوچک طبقهی سوم یک آپارتمان این سر شهر... + نوشته شده توسط محی بانو در سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ و ساعت 1:4 | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 13:52

خیلی وقت بود که به خاطر ذوق و خوشحالی از چیزی، میل به نوشتن پیدا نکرده بودم. اما امروز کاری کردم که هربار چشمم بهش میافتد احساس رضایت میکنم!گلها! به گلها رسیدم! در آستانهی اسبابکشی، فکر کردم خوب است بعضی گلها که خیلی وقت است توی آب هستند و ریشه دادهاند را بکارم. وسط آماده کردن کوکوپیت و مخلوط کردنش با ورمی کمپوست، چشمم به باقی گلدانها که خیلی وقت بود غیر از آب دادن اصلا بهشان نرسیده بودم هم میافتاد. به برگهایی که زرد و تنههایی که بیبرگ شدهاند. یکی یکی کمی از خاک جدید پایشان ریختم. بعد بردمشان و زیر دوش برگهایشان را شستم. آخر سر دیدم تقریبا همهي گلدانها را ضفا دادهام! همیشه وقتی برای این زبانبستهها کاری انجام میدهم که حس میکنم بعدش شرایطشان بهتر شده و راحتتر به زندگی ادامه میدهند، احساس شادی میکنم! برگهای برق افتاده، گلدانهای گردگیری شده، خاک تیرهی خوب، و از همه مهمتر ظرفهای آب شوره زدهای که حالا خالی شدهاند و مهمانشان رفته به یک گلدان واقعی! فقط امیدوارم بگیرند و دوباره مجبور نشوم قلمه بزنمشان...تازه این وسط گلدانهای خالیای که گوشهي بالکن افتاده بودند را هم مرتب کردم و آماده برای سفر به خانهی جدید!کمکمک باید جمع و جور کنیم... قرار بود این یکی دو روزه خردهریزها را با سواری ببریم. ولی خورد به ادامهي کارهای سربازی همسر. کارهایی که از سه ماه پیش تا حالا ولشان کرده بود و حالا فهمیده که باید زودتر آمادهشان کند. پروپوزال پروژهای که قرار است بنشیند جای دو سال سربازی. این است که فعلا برنامه متوقف شده و احتمالا زودتر از آخر ماه جابجا نمیشویم.کاش زودتر چشم باز میکردیم و میدیدیم همهی کارها انجام شده و تمام شده و زندگی جدید شروع شده... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 20 مرداد 1403 ساعت: 0:16

چند روز پیش همسر تهران بود. از آنجا برایم چند تا مجله سوره خریده بود. یکیش تاریخش به روز بود و یکی مال یکیدو سال پیش. عصری دیدم توی گروه کلاس روایت که چند وقتیست میروم، استاد عکسی فرستاده از چند صفحهی یک مجله. تیتر خیلی برایم آشنا بود... یادم افتاد صبح توی ورق زدن های مجله این متن را دیدهام! حالا کدام یکیش؟ همان قدیمیه! آن یکی مجله را هم که ورق میزدم چشمم افتاد به عکس و مصاحبه با آقایی که تا همین یک هفته پیش اصلا نمیشناختمش. مدیر مرکز روایت حوزه هنری که چند روز قبل دعوتش کرده بودند اصف. موضوع مصاحبه چی بود؟ یکی از مواردی توی آن جلسهی حضوری برای اولین بار درموردش میشنیدم!دیدم چه بامزه... انگار دنیا منتظر است تو به چیزی واکنش یا علاقه نشان بدهی. سریع چند تا چیز مرتبط برایت میفرستد! لینکهای جدید برایت ایجاد میکند تا بیشتر درش جلو بروی... و به نظرم این کارش اصلا ربطی به خیر یا شر بودن آن مساله ندارد! توی هرچی پا بگذاری کمکها میرسند. البته که خیلی کیف دارد وقتی ببینی توی یک کار خوبی بهت کمک شده...این چند وقته هی دلم میخواهد کل وقت و انرژیام را میشد بگذارم پای نوشتن و تحقیق برای همین موضوعاتی که توی کلاس حرفش را میزنیم. و عجیب ضدحال میخورم وقتی پیامی از مدرسه و کارهایی که باید بکنم میبینم... عجیب دلم میخواهد میشد دیگر نروم مدرسه! و این فکرها و حسها دقیقا باید وقتی سراغم بیایند که بعد از آنهمه دویدن و بحث و اعصابخردی (و حتی ضرر مالی) جابجا شدم... از الان دارم به این فکر میکنم که امسال تمام بشود و دیگر نروم کلاس! جهنم که دودوتاچهارتای جیبمان با هم نمیخواند... من دلم کار آزاد میخواهد. بیقید و رها...چند سال پیش، وقتی داشتم برای تدریس دوره میدیدم، یکی از دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 20 مرداد 1403 ساعت: 0:16

دیروز برای اولین بار رفتم پارک آبی. آبسار. با دختر دوستم. دوستی که حالا بچهی سومش را دارد و نمیتواند با دخترش، یعنی همبازی پسر من، برود استخر و این جور جاها. و این شد که این بار «خاله» باهاش رفت. غیر از بلیطش که گران بود لامصب، تجربهي خوبی بود. قسمت موقتی دختردار شدنش هم! ازش میپرسیدم داداشت هم با بابات اومده اینجا؟ که گفت «نه! من نمیذارم! چون با بابام بیشتر خوش میگذره! ولی مامانم خیلی جدیه!» :)) آخر توی خانهشان هم استخرکی دارند و بچه تجربهی شنا با بابای اهل بازی و شوخیاش را هم دارد. سعی میکردم هرچی خلبازی دارم رو کنم که دخترک دلش خوش بشود و خوش بگذرد بهش.خلاصه... دیشب که با لب خندان و خسسسته از آنجا برمیگشتیم با خودم گفتم خب... فردا هم که جمعهست و عوض امروز که از صبح تا شب خانه نبودم (صبحش هم یک کلاسی داشتم) با بچهها خوش میگذرانیم. بازی و بیرون و فیلم و ... ولی نمیدانم چرا صبح تا چشمهایم را بعد از خواب عمییق دیشب باز کردم استرس ریخت به جانم! احتمالا به خاطر تلفن همکارم دیشب قبل بیهوش شدن، و یادآوری کارهای رومخی که باید انجام بدهم، ولی هم برایم مبهمند و هم ازشان میترسم... و متاسفانه من که اینجور وقتها از مسالهي مبهم فرار میکنم و بیربط ترین کار ممکن را انجام میدهم، پناه بردم به گوشیم و روبیکا که مخصوص دیدن سریالی که از آدمهای مختلف تعریفش را شنیده بودم، نصبش کرده بودم. و صبحانتی که باز هم برای همین فعال کرده بودم!یادم افتاد نصف قسمت سوم را قبل کلاس صبح پنجشنبه دیدم و بقیهاش منتظرم است. برخلاف فکری که دیشبش کرده بودم، صبحم در کمتوجهترین حالت به بچهها گذشت. غیر از تایم صبحانه. حوصله نداشتم. یکیشان داشت با باباش بازی می ساخت و آن یکی متاسفانهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:57

نمینویسم، و این کارم رو سخت میکنه... گاهی سرم پر میشه از فکر و شلوغی. و میگم اوو چه همه چیز نوشتنی! ولی وقتی نمینویسم و یک روز میگذره، دیگه یادم نمیاد چیا بود که دوس داشتم خالی بشم ازش. ولی حال سردرگمی و فشردگیش همراهم میمونه! حالا حساب کن این اتفاق دو سه بار توی دو سه روز بیفته... چی میشه؟ توی حال خراب گیر میفتم. حالم بده، از دلیلی که گمش کردم و فقط حس بدش باهام مونده...اگه یه حسی داشتیم به اسم «گره» اون وقت این دقیقا همون بود. گره خوردن احساسات و گیر کردن توشون... + نوشته شده توسط محی بانو در جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ و ساعت 9:9 | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:57

احساس میکنم پیر شدم. یه پیرمرد که کمکم حواسپرتی و آلزایمر هم سراغش اومده و گاهی احساس میکنه مغزش خالیه. گاهی چیزهای بدیهی رو فراموش میکنه جوری که انگار همین الان از خلأ درومده...خیلی وقتا ترجیح میده تنها باشه. حتی توی جمع تنهاست. توی ذهنش. گاهی حس میکنه لبخندی که مجبوره بنا به مناسبات اجتماعی روی صورتش بنشونه، احمقانه و غیر طبیعی جلوهش میده. چون خب مصنوعیه واقعا!.میدونی...؟ بهش فکر کردم. که این حس کسالت و کمطراوتی از کجا میاد...؟ و رسیدم به این. که خستهم... از مسئولیت داشتن خستهم! مادر بودن، معلم بودن. گاهی حتی بودن! این احتمالا اصلا ویژگی خوبی نیست. لابد به این جور آدما میگن بیمسئولیت!! ولی گمونم این یه ویژگیه که توی هر کسی یه مقدار متفاوتی ازش هست. بعضیا توانشون برای اداره کردن بیشتره و بعضی کمتر. نمیدونم... شاید هم اصلا دارم چرت میگم. چون همین من، یادمه یه دورهای خیلی بهتر مدیریت میکرد. و ظاهرا این قدر خسته نمیشد. دورهای که مسئولیت بچهها، که کوچیک بودن، خیلی کوچیک، کامل با خودم بود. و تنها بودم عملا... الان اونجوری نیست و باز من احساس خستگی میکنم. دلم میخواد استعفا بدم از زندگی...و همینکه اییینقدر نمینویسم هم خودش گواه غیر طبیعی بودن شرایطه! منی که هییی کلمهها توی سرم وول میخوردن و چند روز یه بار مفصل حاصل افکار درهمم رو مینوشتم. اتفاقا همون روزایی که کارم از بابت بچهها بیشتر هم بود... این یکی البته شاید از پیوستهای رد شدن از سی و پنج هم باشه. انگار برای حرف زدن از فکرای تو سرم وسواس پیدا کردم. میگم خب که چی...؟ چرا باید کسی وقت بذاره و اینا رو بخونه؟ تو فلان جور هستی یا فلان جور فکر میکنی... خب... هو کِر؟ .حالا وسط این کلافگی و رخوت که نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 17:06

دارم میروم سیتیسنتر. برای شرکت توی یک رویداد که دو هفته پیش وقتی ثبت نامش میکردم خیلی ذوقش را داشتم. سروش صحت هست و احسان عبدی پور و علی نصیریان و یکی دو تا آدم حسابی دیگر. اما دیشب و امروز صبح اتفاقاتی افتاد که حالم را گرفت. یعنی این روزها کلا راحت حالم خراب میشود. به مویی بند است. آخریش که بار استرسش شدیدتر بود پیام مدیر جدید بود درمورد اینکه امسال باید جزوههای خودمان را تهیه کنیم. گمانم یعنی به جای کتاب کار. و منی که دو سال گذشته کتاب کار داشتیم و جزوه نه، حسابی ترس برم داشته و یک جورهایی سرگیجه گرفته ام از صبح که این پیام را دیدم. بماند که هنوز از اتفاق دیشب هم حالم گرفته بود... راستش هنوز هم وقتی این چیزها که پیش میآید، به شک میافتم که کار درستی بود این جابهجایی..؟ اگر نیامده بودم الام فشار فکریم نصف این نبود...؟به هرحال... الان دارم سعی میکنم که به این چیزها فکر نکنم و همان ذوق و شوق هفتهی پیش موقع ثبت نام سمینار را در خودم زنده کنم! موقعی که تصور میکردم وقت رفتن به سیتیسنتر خوشحالترین آدم خواهم بود! حالا باید لااقل اگر نه «ترین» ولی خوشحال باشم! درد سر اُردهای مدیر جدید را هم به وقتش یک فکری برایش میکنم...کاش بتوانم لااقل وقتی توی تالار همایشها (همانجا که قربانی بود) نشستهام، آن قسمتی از ذهنم که هی میخواهد بپرد به موضوعات ناخوشایند را خاموش کنم!بزن بریم... + نوشته شده توسط محی بانو در یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ و ساعت 17:29 | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 17:06

امروز برای هزارمین بار بهم ثبات شد که هر کسی مشکلات مخصوص خودش را دارد. مشکلات بزرگ و برای توی نوعی غیر قابل تحمل! دقیقا همان کسی که به نظرت آمده چه قدر اوضاعش خوب است و زندگیاش بدون دردسر میگذرد. همان که با خودت میگویی خوش به حالش! دقیقا همان شخص مشکلی دارد که تو تصور تحملش را هم نمیتوان بکنی...امروز به همکار همپایهام زنگ زده بودم برای مشورت درمورد تصمیم مدیر. همپایهام را تا حالا نتوانسته بودم درست بفهمم. آدم گرمی به نظر میآمد. وقتی میرفتیم مدرسه خوش برخورد بود. بین بچهّها محبوب، و با معاون پرورشی که دختر خوبی است، صمیمی. همین آخری نشانهي خوبی بود از اینکه نمیتواند آدم زیر و رو کشی باشد. آخر یک بار همچین فکرهایی درموردش از سرم گذشته بود. وقتی که فکر کرده بودم برای مشورت درمورد کارها میپیچاندم. چند باری پیامم را ندیده گذاشته بود و یکی دو باری حس کردم جواب سوال را سربالا میدهد...ولی امروز، وقتی برای تصمیم اخیر مدیر باهاش تماس گرفتم (و اتفاقا باز هم اولش گفت جایی هستم و چند دقیقه بعد صحبت کنیم) چیزهایی گفت که فهمیدم هم درمورد تعاملش با خودم دچار سو تفاهم بودم و هم درمورد شرایط زندگیاش که فکر میکردم خیلی اوکی است! واو! ماشین نوی خفنش مال خودش است و خانهی خفنشان در یک جای خوب شهر را دارند میفروشند که جابهجا شوند.توی تلفن دیروز، یکهویی رازهایی از خودش را برایم افشا کرد. چون «حس کردم دختر خوبی هستی و خالصی و میشه بهت اعتماد کرد. و از همه مهمتر اصفهانی نیستی!» (خودش اهل تهران است گویا) گفت اینها را بهت میگویم که فکر نکنی نمیخواهم همکاری کنم و دارم میپیچانم. که بدانی توی چه وضعیتی دارم دست و پا میزنم. گفت این روزها در حال جدایی از همسرش است! و آن خریدن خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 17:06

میدانی نازنین... انگار اصلا تقدیر بعضیها را با تنهایی سرشتهاند. مثلا حتی وقتی میروند تا چند روزی با خانواده باشند، وقتی قرار مدار رفتن به کوه میگذارند، آخرش برنامهها یک جوری چیده میشود که همه نیستند و شلوغپلوغ نمیشود... آخرش فقط خودش میرود و بچهها و پدرش، که رانندهشان بوده!دلم گرفت آن روز... وقتی یادم به عکسهایی میافتاد از بیرون رفتنهایی که دیده بودم و همهشان بودند. و حالا هیچ کی... بگو هرکدام به دلیل موجهی اصلا! دلی که بخواهد غصهاش بشود دیگر دلیل منطقی حالیش نمیشود که.و حالا دارم برمیگردم. «میروم به سوی سرنوشت»! به استقبال تابستانی با کلی اتفاق و تغییر. که هرکدام میتواند شروع فصلی جدید باشد. با محتوایی نامعلوم! + نوشته شده توسط محی بانو در شنبه دوم تیر ۱۴۰۳ و ساعت 21:2 | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 0:42

الان دیدم باز داشتم میفتادم توی تعریف کردن جزئیات. اصل ماجرا رو بگم...اینکه اون روز متوجه شدم که مدیرمون بر خلاف چیزی که به زبان میگه (که ما اصن نمیخوایم به زور نگه داریم کسیو، و اگه دلتون با اینجا نیست برین و پیشرفت شما آرزوی ماست!!) اتفاقا به هر ترفندی دست میزنن تا حتی اگه شده با گول زدنت، کاری کنن که بمونی! اون هم درمورد من، که لامصب دست خودم نیست... ولی یواشکیکاریها رو متوجه میشم! و تناقضات به چشمم میان.اون هم منی که فقط به خاطر خانم ط هم که شده راضی شده بودم. و دیگه نیازی به کلک زدن نبود... که بیخود و دروغکی بگن قراردادت دو ساله بوده اصن!! (آره! پس چرا تو این دو هفتهی برو و بیا یادتون نیومده بود که بگین؟!) و یه برگهی کپی شده و دستکاری شده از قرارداد رو کنن که ببین! ایناها! و بماند که همونجا متوجه یه موردای مشکوکی شدم، ولی تا وقتی تنها نشدم و تمرکز نکردم به آنچه که گذشته بود، اطمینان پیدا نکردم از کار زشتی که کردن...هعی... ولی دیر متوجهش شدم و دیگه ظهر همون روز تماس گرفته شده بود با مدیر اون یکی مجموعه، که از بچههای ما کسی اگه اومد باهاش قرارداد نبندین! و اونایی که بسته شده، کان لم یکن تلقی گردد! (گویا غیر من هم رفته بودن!! و نمیدونم کی باید متوجه این نشونهها بشن؟! که نارضایتی وجود داره! و نگن که «اونجا الکی اسم در کرده»!!)عصر اون روز من بودم و خشمی که داشت از درون منو میخورد. و میل شدیدم به بروز اینکه: هی آقای فلانی! من متوجه شدما!!و فرداش صحبت کردیم. شبیه دعوا!و البته همچنانننن میخوان این نیروی عاصیشون رو نگه دارن! هرچند هنووز هم به زبون میگن اشکالی نداره. اگر دلتون با ما نیست طوری نیست... برین. و نمیدونم چهطوری وجدانشون میتونه آسوده باشه که آخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 18:50

برای اولین بار آمدم استخر باغ غدیر. بعدش هم خودم را به یک دونات مهمان کردم و حالا نشستهام روی نیمکتی که نیمهسایه نیمهآفتاب است و کیف دارد با موهای خیس روش بنشینی...همینجور که دوناتم را میخورم و مردم را تماشا میکنم به دوستی فکر میکنم که احتمالا نوشتههای اینستا و اینجا به نظرش متناقض میآیند.شاید واقعا هم همینجور باشد... چون پست اینستا را درواقع ده روز پیش نوشته بودم. قبل از اینکه همه چیز کنفیکون بشود. ولی مثل همیشه نیمهکاره بود و ماند...زمانی که دقیییقا شرایطم همان خار و انگشت و زجر دائم بود... و وسط کار واقعااا به این فکر میکردم که نه! کوتاه نیا! نخواه که برای سال بعد هم عذاب این چند ماهه برایت تکرار بشود! اینها عوضبشو نیستند و سال بعد هم شرایطت اگر بدتر نشود، بهتر نخواهد شد!چون تلاش برای جابجایی، به اندازهی کندن کوه برایم سخت بود و خیلی وقتها وسوسه میشدم کلأ بیخیال تغییر بشوم... (اگر یاد حرفم توی حدود آبان نمیافتادم که به دوستم گفتم: ببین فلانی، من دیوانهام اگر سال بعد با همین شرایط توی این مدرسه بمونم!).اما درنهایت یکشنبه دوشنبهی گذشته اتفاقاتی که تعریف کردم افتاد... احساس کردم با وجود تلاشی که کردم، به حق یا به ناحق به نتیجه نرسیدم.و حالاست که شل کردهام و میخواهم ببینم چه پیش خواهد آمد.چون برگی بر رودی.......بعدا نوشت: البته که اون حرفا (اونم توی محیط عمومی :) ) به طور کلی فرمول درستیه... + نوشته شده توسط محی بانو در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ و ساعت 15:42 | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 18:50

انگار همونجور که توی دنیا داره تند و تند اتفاقات جدید میفته و اصلا نمیشه به بیخیالی قبل زندگی کرد، همین حالت توی زندگی شخصیم هم رخ داده! انقدری که توی فاصلهی دهروزهای که میخواستم دربارهی سربازی رفتن همسر بنویسم کلی ماجرای دیگه پیش بیاد جوری که اون اولی از اهمیت بیفته!و ذهنی که داره دیوونه میشه از این افکار در هم و برهم...یکی یکی باید بنویسم و بریزم بیرون بلکه آرومتر بشم.بله همسر رفت... در حالی که چند روزی بود که کلافه بود. رسما بی اعصاب. و بی حوصله. و وقتی ازش میپرسیدی به خاطر اینکه قراره دو سه روز دیگه بری اینجوری شدی؟؟ میگفت خب معلومه دیگه! پس خوشحال باشم؟!از طرفی هرکسی از نزدیکان که میشنید بالاخره این شاخ غول داره شکسته میشه خوشحال ميشد... هرکی به نحوی... مامانش از فکر اینکه «آخ جون بالاخره میتونیم همه با هم بریم کربلا!» (آخی طفلکی بیخبر!) مامان بابای من از این جهت که حالا لابد بهتر میتونه کارش رو توسعه بده لابد! و خواهر و برادرا یه جور...و فقط من بودم که بیشتر از خوشحالی نگران بودم. چون فقط من بودم که میدونستم همسر با اون نفرتی که از رفتن توی این پروسه داشته و سالها عقب انداخته چون احساس میکرده همهی زندگیش لنگ میشه، اگر الان بالاخره همت کرده که این کارو تموم کنه دلیل دیگهای داره... همون دلیلی که باعث شد اعزام قبلیش رو به بهانهي پزشکی کنسل کنه و عقب بندازه. چرا؟ چون دورهي قبلی قرار بود برای سپاه باشه! بله...و قطعا با این اوصاف، بعد از پایان خدمت، تنها جایی که نخواهد خواست که بره، همون رویای مامانشه...همهي اینا برام ترسناکه. چون میدونم من آدم پا گذاشتن توی راهی که اون داره توی چشمانداز نگاهش میبینتش نیستم! قطعا نیستم!اینه که من تنها کسیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: يکشنبه 23 ارديبهشت 1403 ساعت: 0:01

هی میخواهم بنویسم و هی تنبلی کردهام. دریارهی چیزی که چند وقتیست ذهنم را درگیر کرده و همین الان که اینهارا مینویسم هم توی تاکسی نشستهام و دارم میروم که به بخشیش رسیدگی کنم...درمورد تصمیم برای ایجاد تغییر در سال تحصیلی آینده یا ادامه دادن همین مسیر بدون تغییر... یا لااقل تلاشی برای ایجاد تغییر مثبت در همین جایی که هستم.تا چه پیش آید...پ.ن. ربّ انّی لما انزلتَ الیَّ من خیرٍ فقیر... + نوشته شده توسط محی بانو در دوشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۳ و ساعت 13:54 | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:28

صفحه بندی