انگار همونجور که توی دنیا داره تند و تند اتفاقات جدید میفته و اصلا نمیشه به بیخیالی قبل زندگی کرد، همین حالت توی زندگی شخصیم هم رخ داده! انقدری که توی فاصلهی دهروزهای که میخواستم دربارهی سربازی رفتن همسر بنویسم کلی ماجرای دیگه پیش بیاد جوری که اون اولی از اهمیت بیفته!
و ذهنی که داره دیوونه میشه از این افکار در هم و برهم...
یکی یکی باید بنویسم و بریزم بیرون بلکه آرومتر بشم.
بله همسر رفت... در حالی که چند روزی بود که کلافه بود. رسما بی اعصاب. و بی حوصله. و وقتی ازش میپرسیدی به خاطر اینکه قراره دو سه روز دیگه بری اینجوری شدی؟؟ میگفت خب معلومه دیگه! پس خوشحال باشم؟!
از طرفی هرکسی از نزدیکان که میشنید بالاخره این شاخ غول داره شکسته میشه خوشحال ميشد... هرکی به نحوی... مامانش از فکر اینکه «آخ جون بالاخره میتونیم همه با هم بریم کربلا!» (آخی طفلکی بیخبر!) مامان بابای من از این جهت که حالا لابد بهتر میتونه کارش رو توسعه بده لابد! و خواهر و برادرا یه جور...
و فقط من بودم که بیشتر از خوشحالی نگران بودم. چون فقط من بودم که میدونستم همسر با اون نفرتی که از رفتن توی این پروسه داشته و سالها عقب انداخته چون احساس میکرده همهی زندگیش لنگ میشه، اگر الان بالاخره همت کرده که این کارو تموم کنه دلیل دیگهای داره... همون دلیلی که باعث شد اعزام قبلیش رو به بهانهي پزشکی کنسل کنه و عقب بندازه. چرا؟ چون دورهي قبلی قرار بود برای سپاه باشه! بله...
و قطعا با این اوصاف، بعد از پایان خدمت، تنها جایی که نخواهد خواست که بره، همون رویای مامانشه...
همهي اینا برام ترسناکه. چون میدونم من آدم پا گذاشتن توی راهی که اون داره توی چشمانداز نگاهش میبینتش نیستم! قطعا نیستم!
اینه که من تنها کسیام که چندان هم خوشحال نیست ازینکه بالاخره این قورباغه قورت داده شد!
تنها کسم، چون حالا دیگه خودش هم برخلاف چند روز قبل از رفتن خوشحاله! اینو وقتی اومده بود مرخصی فهمیدم. وقتی داشت میگفت جایی که ما هستیم هتله و معلوم بود حتی ازون قسمت آموزشای نظامیش (که البته برای نخبهها اصن سختگیری ندارن و بیشتر شوخیه) خوشش اومده و به قول خودش فانه!
و اون یه شبانه روز مرخصی چیزهایی هم گفت دربارهي این دوره. که مطمئنتر شدم درمورد اون نگاه و نگرانی که داشتم...
.
.
.
.
ادامهي داستان در قسمتهای بعدی!!
پ.ن. فکر نمیکردم اینهمه بنویسم و تازه دو قسمتی هم بشه!!در حالی که مسالهای که این روزا به شدت ذهنم مشغولشه چیز دیگهس: مدرسه!
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی