خرید بک لینک

برای اولین بار آمدم استخر باغ غدیر. بعدش هم خودم را به یک دونات مهمان کردم و حالا نشستهام روی نیمکتی که نیمهسایه نیمهآفتاب است و کیف دارد با موهای خیس روش بنشینی...

همینجور که دوناتم را میخورم و مردم را تماشا میکنم به دوستی فکر میکنم که احتمالا نوشتههای اینستا و اینجا به نظرش متناقض میآیند.

شاید واقعا هم همینجور باشد... چون پست اینستا را درواقع ده روز پیش نوشته بودم. قبل از اینکه همه چیز کنفیکون بشود. ولی مثل همیشه نیمهکاره بود و ماند...

زمانی که دقیییقا شرایطم همان خار و انگشت و زجر دائم بود... و وسط کار واقعااا به این فکر میکردم که نه! کوتاه نیا! نخواه که برای سال بعد هم عذاب این چند ماهه برایت تکرار بشود! اینها عوضبشو نیستند و سال بعد هم شرایطت اگر بدتر نشود، بهتر نخواهد شد!

چون تلاش برای جابجایی، به اندازهی کندن کوه برایم سخت بود و خیلی وقتها وسوسه میشدم کلأ بیخیال تغییر بشوم... (اگر یاد حرفم توی حدود آبان نمیافتادم که به دوستم گفتم: ببین فلانی، من دیوانهام اگر سال بعد با همین شرایط توی این مدرسه بمونم!)

.

اما درنهایت یکشنبه دوشنبهی گذشته اتفاقاتی که تعریف کردم افتاد... احساس کردم با وجود تلاشی که کردم، به حق یا به ناحق به نتیجه نرسیدم.

و حالاست که شل کردهام و میخواهم ببینم چه پیش خواهد آمد.

چون برگی بر رودی...

.

.

.

.

بعدا نوشت: البته که اون حرفا (اونم توی محیط عمومی :) ) به طور کلی فرمول درستیه...

+ نوشته شده توسط محی بانو در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ و ساعت 15:42 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 18:50

صفحه بندی