جده
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 0:59
تازگیها خیلی عمیق میخوابم. کلا زیاد خسته میشوم و شب حدود ساعت نه خوابم میآید. گاهی میتوانم خودم را به زور تا ده و نیم یازده برسانم. و بعد بیهوش تا صبح. آنقدر بیهوش که صبح وقتی ساعتم زنگ میزند باید چند لحظه فکر کنم که چندشنبه است؟ تعطیلیم یا باید برویم مدرسه؟ولی خوبی این خوابهای عمیق، خواب دیدنهای با...
روزانهنویسی
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 0:59
دیروز رفتیم بیرون. چهارنفری زدیم به جاده. به قول بابا سفر اکتشافی!دلمان برفبازی میخواست ولی دقیقا نمیدانستیم جایی پر برف اصلا هست که پیدا کنیم؟! و همین جوری رفتیم به سمتی که احتمالا پیدا میشد...اینکه پیدا کنیم یا نه مهم نبود. مهم همین قسمتش بود که این کار را انجام دادیم! تلاش برای خوش گذشتن. برای اس...
روز خوب
-
تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 20:03
بالاخره روزای مزخرف تموم شدن... دیروز روز خوبی بود. دیشب بعد مدتها، خسته ولی خوشحال خوابیدم.عصری با خانم ط عزیزم قرار داشتم. برای اولین بار یه جلسهی دو نفری! یه جورایی یه قرار دوستانه. که از قبلش به خاطرش عذاب وجدان داشتم! ازینکه قراره فقط برای من وقت بذارن...مث کسی که استرس یه قرار عاشقانه رو داشته...
نوشته جدید ۲
-
تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 20:03
بالاخرههه کلیدر صوتی رو که خییلی وقت بود خریده بودم شروع کردم! بعد از چنند ماه که هی نگاش کردم و هی فیدیبو پیام داد که بیا شروع کن و من هی گفتم نه هنوز کتابای تموم نکرده دارم!بالاخره پریروز، موقع انجام کارای آشپزخونه پلیش کردم. و چه لذتی...فوقالعاده. عالی. اونم با صدای زمینهی کمانچهی کیهان کلهر. و ب...
اما من همانم...
-
تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 20:03
میخواهمت، میدانی اما باورت نیستفکری به جز نامهربانی در سرت نیستدیگر شدی هرچند ، اما من همانمآری همان شوری که دیگر در سرت نیستمن دوستت دارم تمام حرفم این استحرفی که عمری گفتم اما باورت نیست.ای کاش از آغاز با من گفته بودیوقتی توان آمدن تا آخرت نیست..پ.ن. بعضی وقتا یهو یه شعر خودبهخود میاد رو زبون آدم....
واسهی دل خودت...
-
تاریخ: 1402/10/26 ساعت: 18:44
دو سه شبی است که بالاخره میخوابم. بعد از دو هفته بدخوابی و بیخوابی!امروز بعد از چند روز سخت از جا بلند شدن بهخاطر خستگیهای انباشه شده، بالاخره توانستم راحت بیدار شوم. بدون تپش قلب. دوش بگیرم، صبحانه بخورم، کمی توی اینستا بچرخم، و آماده بشوم برای کلاس آنلاینی که تا نیم ساعتی دیگر شروع میشود.بعد مدتها...
دوشنبه
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 15:45
دوشنبهها با اختلاف گندترین روزای هفته هستن!و گاهی گند بودنشون از شب قبل هم شروع میشه!
هوای خودتو داری؟
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 15:45
آدم باید چه حالی باشه که با شنیدن این آهنگ بغض کنه و بشینه یه گوشه تا اشکاش راحت جاری بشن...؟«بگو ببینم خانومخوب و خوشی و آروم؟هوای خودتو بگو آیا داری؟واسه دلخوشیات آیا وقت میذاری؟شما همین یه دونهای، شما بیتکراری...بگو بدونم خانومخودتو دوست داری...؟» + نوشته شده توسط محی بانو در دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰...
اح!
-
تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 20:05
خستهم... گردندرد و داغون.و دلم میخواد ازش بنویسم اما یه عالمه تصاویر تکالیفی که برام فرستادن رو ندیدم و ساعت دوازده شده و خوابم هم میاد...
دنیای وارونه چیست؟ با ذکر مثال
-
تاریخ: 1402/10/8 ساعت: 20:05
کمکم دارم به این نتیجه میرسم این که میگویند کار دنیا برعکس است را از روی زندگی من ساختهاند!بعد از کللی وقت هی تعطیل شدن و مجازی کلاس رفتن، آخرش دل یک دله کردم و گفتم دو سه روزه بروم ولایت. داشتم دیوانه میشدم زندانی توی چهاردیواری خانه و زیر لحاف آلودگی! از طرفی شب چله هم توی راه بود و فکر اینکه سوت ...
هفتهی آخر
-
تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 17:52
بالاخره بعد از یک هفته سرویس شدن به خاطر آلودگی هوا و کلاسای مجازی، دیروز رفتیم مدرسه. حسی که داشتم شبیه حس اول مهر بود! استرس مواجه شدن با فضای جدید!!اما گذشت... و بد نگذشت. کاش این دو روز پیش رو هم به خوبی بگذره. باید تا دوشنبهشب آخرین تکلیف دورهی نویسندگی رو بفرستم. که سختترینش هم هست! و هنوز هیچ...
از این روزها
-
تاریخ: 1402/9/27 ساعت: 17:52
دوباره بیخوابی آمده بود سراغم.دقیقا نمیدانم که واقعا تاثیر استرس کارهای عقبماندهی تمامنشدنی بود، یا تاثیر قهوههایی که هفتهی قبل، بیشتر از همیشه خورده بودم، برای رساندن همان کارهای عقبافتاده! هرچه که بود عذابآورترین لحظهها را تحمل کردم. شبهایی که داری از شدت خوابآلودگی میمیری، ولی خوابت نمیبرد. وقتی ...
غیرطبیعی
-
تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 21:43
امروز تولد پسرکوچیکه بود.ولی برایش تولد نگرفتیم. حتی بهش نگفتیم!و من امروز هر بار تاریخ بالای تابلوی کلاس را دیدم، و هر بار پای تکالیف بچهها بازخورد و تاریخ زدم، دلم مچاله شد...که پسرکم اصلا نمیداند. و عجیب که خودش هم یادش نیفتاده!نمیشد بگوییم، چون در زندگیهای هنوز پا نگرفته (حتی بعد از پانزده سال!)...
بیحسی
-
تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 21:43
داشتم پادکست همزن را گوش میکردم. سه تا از خانمهایی که دوتایشان را کاملا میشناسم و سالهاست در اینستا دنبالشان میکنم ساختهاندش. این قسمتش دربارهی افسردگی بود. چیزی که یکی از آنها دو سه سال پیش مفصل تجربه کرده و درمان طولانیای برایش طی کرده بود. و به طور خاص درمان دارویی. اصلا شاید بشود گفت این قسمت پا...
یک سر و هزااار سودا!
-
تاریخ: 1402/9/6 ساعت: 21:43
صبح زود، دمدمای طلوع، رفتم ناژوان. برای همراهی با گروهی که میخواستند عکاسی پاییزی بکنند. و عکاسی اجتماعی. مال حوزه هنری بودند و من به واسطهی یکی از دوستان معلمم که فضای فرهنگی و علایق مشترکی داریم، با آنها آشنا شدم.از لذتهای دنیا قطعاً یکیش همین است که در جمعی قرار بگیری که علایق مشترک دارید. جمعی ک...
غرغریات!
-
تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 15:09
از روزای آلودگی و تعطیل شدن مدرسهها متنفرم! متنفر! حتی بدتر از متنفر!مخصوصا که همزمان بشه با عود سینوزیت. سردرد. سنگینی سر. بینی کیپ. و وقتی طولانی میشه، شبها، حالت تهوع...دوباره مث چی پشیمونم که امسال هم سر کلاسم و دوباره تصمیم گرفتم سال بعد توی موقعیت مشابهی نباشم!!این وسط دلم فحش دادن هم میخواد! ...
داستان من
-
تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 22:51
از تابستان یککلاس نویسندگی ثبت نام کردهام و حالا ترم دومش هستم. وسط کار و مدرسه رسیدگی به تکالیف این کلاس کار شاقی است!این ترم اصل ماجرا طراحی یک شخصیت است! یک آدم با ریز و درشت ویژگیهایش را باید خلق کنیم و بعد باهاش موقعیتهایی بسازیم. کلید ساخت این آدم خیالی قرض گرفتن هر ویژگیاش از یکی از دور و بری...
پشت پرده
-
تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 15:57
ولی واقعیت اینه که این روزا حقیقتا دهنم سرویسه...و دلم لک میزنه برای یه استراحت همراه آرامش! یه خواب راحت که با استرس از خواب نپرم! و خیلی نیازای اولیهی یه آدم معمولی...حقیقت اینه که شاید (شایدم حتماً!) اگه مجبور نبودم مینشستم توی خونه و از غار تنهاییم و کارای مورد علاقهم توی سکوت لذت میبردم... قطعا...
واقعیتهای تلخ
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 23:54
[unable to retrieve full-text content]عجیبترین، شاید هم مضحکترین ترکیب، ترکیب ما دوتاست. (به خاطر امکان بروز پشیمانی بابت نوشتن و نشر دادن، ادامه مطلب رمزگذاری شده)
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 13:09
ذهنم شلوغه. نگرانم. و نمیدونم چطوری باید خودمو آروم کنم. برای همین الان بعد مدتها دوباره اومدم سراغ این روش یعنی نوشتن به وقت ناآرومی!اومدم مدرسه برای جلسه با معلم کلاس اول. دیروز به عنوان معلم توی همین کلاسا نشسته بودم و امروز به عنوان ولی. و حالا استرسم از اونچه که بود برای شروع مدرسهها، بازم بیشت...