تازگیها خیلی عمیق میخوابم. کلا زیاد خسته میشوم و شب حدود ساعت نه خوابم میآید. گاهی میتوانم خودم را به زور تا ده و نیم یازده برسانم. و بعد بیهوش تا صبح. آنقدر بیهوش که صبح وقتی ساعتم زنگ میزند باید چند لحظه فکر کنم که چندشنبه است؟ تعطیلیم یا باید برویم مدرسه؟
ولی خوبی این خوابهای عمیق، خواب دیدنهای باکیفیتش است.
دیشب دوباره خواب میدیدم. خواب جده! دیدم رفته بودیم روستا. از دری در کوچهای وارد شدیم که برایم آشنا نبود. ولی وقتی وارد شدیم دیدم جده وسط اتاق ایستاده و بقیه بهش تبریک خانهی نو میگویند! داشتم گیج میزدم که یعنی چی؟؟ جده تنهایی خونه ساخته؟ که خواهرم توضیح داد که نگاه کن... این قسمت را وصل کردند به همان خانهی قبلی. و دیدم بله... اتاقهای آشنای قبلی سر جایشان هستند و ما الان انگار پشت یکی از دیوارهای سابق ایستادیم! که حالا با دری به قبلیها باز شده.
جده سرپا و سرحال بود. و خوشحال. شبیه تصویری که شاید ده سال قبل از فوتش دیده بودم...
رفتم توی کوچه که بفهمم دری که ازش وارد شدیم، از کجا و چجوری به آن کوچهی قبلی وصل میشود. توی همین حیث و بیث گشتن بود که بیدار شدم.
.
خیلی وقت بود خوابش را ندیده بودم. امیدوارم حالش خوب باشد. حتماً هست...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی