خرید بک لینک

دو سه شبی است که بالاخره میخوابم. بعد از دو هفته بدخوابی و بیخوابی!

امروز بعد از چند روز سخت از جا بلند شدن بهخاطر خستگیهای انباشه شده، بالاخره توانستم راحت بیدار شوم. بدون تپش قلب. دوش بگیرم، صبحانه بخورم، کمی توی اینستا بچرخم، و آماده بشوم برای کلاس آنلاینی که تا نیم ساعتی دیگر شروع میشود.

بعد مدتها سر از صفحهی امیرعلی.ق (amir.ali_gh) درآوردم. که قشنگ مینویسد و خیلی قشنگتر عکاسی میکند! کلی از پستهای میس شدهاش را یکجا خواندم. توی یکیش نوشته بود که مشاورش گفته صبح به صبح به 1 بگو «اشتباهاتت رو بهت میبخشم. من قدر تو رو میدونم.» فقط با خواندنش هم گریهام گرفت...

پا شدم و کلاه حولهای را درآوردم. سه پاف از عطر مورد علاقهام پاشیدم به لباسم. ریملی که تازه خریدم و دوستش دارم را به مژههای کمرنگم کشیدم. رژ جدید و خط لب را هم. بعد هم از رژگونهای که از وقتی شکسته و خودم تعمیرش کردم انگار بیشتر دوستش دارم، زدم. مانده بود ابروها. مداد قهوهای. و تمام.

به خودم که قشنگ شده بودم نگاه کردم و گفتم میبخشمت. سعی میکنم قدرتو بدونم.

و دوباره بغض آمد...

ما آدمها خیلی کم با خودمان حرف میزنیم...

+ نوشته شده توسط محی بانو در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ و ساعت 8:39 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1402 ساعت: 18:44

صفحه بندی