خرید بک لینک

دیروز رفتیم بیرون. چهارنفری زدیم به جاده. به قول بابا سفر اکتشافی!

دلمان برفبازی میخواست ولی دقیقا نمیدانستیم جایی پر برف اصلا هست که پیدا کنیم؟! و همین جوری رفتیم به سمتی که احتمالا پیدا میشد...

اینکه پیدا کنیم یا نه مهم نبود. مهم همین قسمتش بود که این کار را انجام دادیم! تلاش برای خوش گذشتن. برای استفادهی قشنگ از زمان و «امکانات»!

و این امکانات هم اصلا چیز عجیب غریبی نبود... چیزی بود که روزگاری داشتیم ولی اصلا آنجوری که حقش بود قدرش را نمیدانستیم. (یا نمیدانست!) و حالا، بعد از بیشتر از پنج سال که دوباره «ماشیندار» شدیم، انگار تازه یادمان افتاده که از این نعمت چهجوری باید استفاده کرد... هم استفاده و هم نگهداری! چیزی که پنج سال پیش توی جفتش میلنگید..

بعضی آدمها باید از دست بدهند تا قدر بدانند. و او یکی از همین آدمهاست. نمیدانم... شاید من هم!

.

.

این بود آن اتفاقی که شانزدهم بهمن افتاده بود و خوشحالش بودم... بعد از یک سال عذاب.

+ نوشته شده توسط محی بانو در شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ و ساعت 14:45 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 0:59

صفحه بندی