دوباره بیخوابی آمده بود سراغم.
دقیقا نمیدانم که واقعا تاثیر استرس کارهای عقبماندهی تمامنشدنی بود، یا تاثیر قهوههایی که هفتهی قبل، بیشتر از همیشه خورده بودم، برای رساندن همان کارهای عقبافتاده! هرچه که بود عذابآورترین لحظهها را تحمل کردم. شبهایی که داری از شدت خوابآلودگی میمیری، ولی خوابت نمیبرد. وقتی که میخوابی هم انگار بیداری! صبح حس میکنی کل شب را در حال فکر کردن و حل کردن یک مسالهی سخت بودهای. تازه اگر شانس بیاوری و این فکرهای درهم و برهم تبدیل به کابوس نشده باشد! و تپش قلب وحشیانه هم که داستانی جدا...
اما بالاخره دیشب تمام شد.
بعد از دو روز دمنوش آرامبخش خوردن و بعد یک ساعت و خردهای پیادهروی شبانه! بالاخره خاموش شدم... بالاخره توانستم یازده (بله میخواستم قبلیها جبران بشود) تا شش صبح بخوابم، بدون اینکه وسطش مثل جغد با چشمهای گرد بیدار شوم!
حالا، که تازه بدنم کمی آرام گرفته و تپش قلب چند روزه دست از سرم برداشته، انگاری که نتوانم یک روز توی خانه آرام گرفتن را تحمل کنم، قرار است با کانون عکاسان (که چند وقت پیش پایم به جمعشان باز شد) فردا بروم عکاسی از مراسم تشییع شهدا...
استادش میگفت (همین یک ساعت پیش که هنوز خستگی مدرسه در نرفته، توی جلسه توجیهیشان شرکت کردم) دنبال پیدا کردن نگاه خاص خودتان باشید. بروید برای عکاسی کردن از یک سوژهی خاص و تمرکزتان روی پیدا کردن همان باشد تا توی شلوغی گیج نشوید...
یعنی میتوانم...؟
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی