کمکم دارم به این نتیجه میرسم این که میگویند کار دنیا برعکس است را از روی زندگی من ساختهاند!
بعد از کللی وقت هی تعطیل شدن و مجازی کلاس رفتن، آخرش دل یک دله کردم و گفتم دو سه روزه بروم ولایت. داشتم دیوانه میشدم زندانی توی چهاردیواری خانه و زیر لحاف آلودگی! از طرفی شب چله هم توی راه بود و فکر اینکه سوت و کور بگذرد اصلا جذاب نبود! معدود رفقایی که اینجا داریم، بعضیهایشان دیگر اصلأ رفت و آمد نمیکنند و آن یکیها را هم تازگی دیده بودیم و تکراری بودیم برای هم... آدم مگر چهقدر حرف جدید دارد با یکی بزند...
خلاصه که طی یک حرکت انتحاری ظهر سهشنبه بلیط گرفتم که چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه خانه باشم و جمعه شب برگردیم. طبق چیزی که توی پیشبینی هوا نوشته بود فردا هم الودگی ادامه داشت و باز تعطیل و تدریس مجازی... اینترنت هم که همه جا هست.
و خیلی ضدحال است وقتی بدوبدو جمع کرده باشی که به آخرین بلیطی که در سرویس ساعت شش بود برسی؛ کتابهای بچهها را هم برای همان یک روز تدریس مجازی بار زده باشی؛ و یکهو توی تاکسی، حتی هنوز نرسیده به اتوبوس، بفهمی که «چهارشنبه تدریس حضوری از سر گرفته میشود»!
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی