
الان دیدم باز داشتم میفتادم توی تعریف کردن جزئیات. اصل ماجرا رو بگم...اینکه اون روز متوجه شدم که مدیرمون بر خلاف چیزی که به زبان میگه (که ما اصن نمیخوایم به زور نگه داریم کسیو، و اگه دلتون با اینجا نیست برین و پیشرفت شما آرزوی ماست!!) اتفاقا به هر ترفندی دست میزنن تا حتی اگه شده با گول زدنت، کاری کنن که بمونی! اون هم درمورد من، که لامصب دست خودم نیست... ولی یواشکیکاریها رو متوجه میشم! و تناقضات به چشمم میان.اون هم منی که فقط به خاطر خانم ط هم که شده راضی شده بودم. و دیگه نیازی به کلک زدن نبود... که بیخود و دروغکی بگن قراردادت دو ساله بوده اصن!! (آره! پس چرا تو این دو هفتهی برو و بیا یادتون نیومده بود که بگین؟!) و یه برگهی کپی شده و دستکاری شده از قرارداد رو کنن که ببین! ایناها! و بماند که ه...
ادامه مطلب
نیمه شب باشه... کلیدر گوش کنی... به اوج داستان برسی... بیخوابی بیاد...ولی باز جای خالیای رو ببینی که خالیه... + نوشته شده توسط محی بانو در دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳ و ساعت 1:10 | بخوانید...
ادامه مطلب
بعضی وقتها آدم از سخت جونی خودش متعجب میشه!وقتایی که غصه مثل کوه روی قلبش سنگینی میکنه. و دلش میخواد زار بزنه... زار میزنه و فکر میکنه آروم میشه، ولی نمیشه...وقتایی که میره بخوابه و انقدر حالش خراب...
ادامه مطلب
- خب... ساک حاملگی تشکیل شده... هسته جنینی هم رویت میشه...اما قلب... نمیبینم...اجازه بده دقتشو عوض کنم... آها قلب هم رویت شد! پس یک جنین زنده دیده شد. پاشو عزیزم... ...
ادامه مطلب