
احساس میکنم پیر شدم. یه پیرمرد که کمکم حواسپرتی و آلزایمر هم سراغش اومده و گاهی احساس میکنه مغزش خالیه. گاهی چیزهای بدیهی رو فراموش میکنه جوری که انگار همین الان از خلأ درومده...خیلی وقتا ترجیح میده تنها باشه. حتی توی جمع تنهاست. توی ذهنش. گاهی حس میکنه لبخندی که مجبوره بنا به مناسبات اجتماعی روی صورتش بنشونه، احمقانه و غیر طبیعی جلوهش میده. چون خب مصنوعیه واقعا!.میدونی...؟ بهش فکر کردم. که این حس کسالت و کمطراوتی از کجا میاد...؟ و رسیدم به این. که خستهم... از مسئولیت داشتن خستهم! مادر بودن، معلم بودن. گاهی حتی بودن! این احتمالا اصلا ویژگی خوبی نیست. لابد به این جور آدما میگن بیمسئولیت!! ولی گمونم این یه ویژگیه که توی هر کسی یه مقدار متفاوتی ازش هست. بعضیا توانشون برای اداره کردن بیشتره و ب...
ادامه مطلب
صبح زود، دمدمای طلوع، رفتم ناژوان. برای همراهی با گروهی که میخواستند عکاسی پاییزی بکنند. و عکاسی اجتماعی. مال حوزه هنری بودند و من به واسطهی یکی از دوستان معلمم که فضای فرهنگی و علایق مشترکی داریم، با آنها آشنا شدم.از لذتهای دنیا قطعاً یکیش همین است که در جمعی قرار بگیری که علایق مشترک دارید. جمعی که در آن به خاطر هی عکس گرفتن شماتت نشوی. جمعی که همه از ثبت شدن دیداری یک لحظهی گذرا لذت ببرند...اولش تنبلیام میآمد... ولی وقتی یادم افتاد آب باز شده و الآن برگهای آنجا هزار رنگاند، انگیزهام زیاد میشد و آخرش رفتم. و حالا خوشحالم که رفتم.انگار بالاخره قرار است افسوس اینکه دوربین حرفهای داریم ولی باهاش عکس حرفهای نمیگیریم، تمام بشود!پ.ن. نازنین جای تو خالی... + نوشته شده توسط محی بانو در جمعه سوم آ...
ادامه مطلب
ذهنم شلوغه. نگرانم. و نمیدونم چطوری باید خودمو آروم کنم. برای همین الان بعد مدتها دوباره اومدم سراغ این روش یعنی نوشتن به وقت ناآرومی!اومدم مدرسه برای جلسه با معلم کلاس اول. دیروز به عنوان معلم توی همین کلاسا نشسته بودم و امروز به عنوان ولی. و حالا استرسم از اونچه که بود برای شروع مدرسهها، بازم بیشتر شد!از طرفی کارهای نکردهی خودم مونده. چیزایی که دقیقا مربوط به مدرسه و کلاسه (از دورههایی که باید گوش کنم یا بخونم تا برنامهریزی برای روز و هفتهی اول مهر) از طرف دیگه باید چیزایی که برای کلاس بچهها (و خودم!) لازمه رو تهیه کنم. و از طرف دیگه هنوز هم نمیدونم همراه خواهرماینا راهی پیادهروی اربعین بشم یا نه... یعنی چیزی که اونهمه دلم میخواست که جور بشه، حالا که هم همسفر و هم وسیلهی رفتن جور شده، دچا...
ادامه مطلب
باید مقاومت کنم. اما از وقتی هوا گرم تر شده، ذراتم از هم فاصله گرفته اند و نمیتوانم حتی مقابل نسیمی ملایم هم تاب بیاورم! میکشاندم و از تو دورم میکند...و باز انتظار برای بادی مخالف تا مرا بازگرداند با...
ادامه مطلب
هوا به طرز فوق العاده و بیرحمانه ای خوبه!حال و هوا و نم نم بارونش پاییزیه اما بوی بهار میاد...لابلای قطره های بارون مرواریدهای کوچولوی سفیدی هم هست که وقتی میفتن روی لباس آب میشن.....همه چیز عالیه. فقط یه چیز هست؛ که نیست!و این نبودن اونقدر تلخه که باعث میشه دل آدم وسط این هوای خوب مچاله بشه و دلش بخواد بشینه و گریه کنه زیر بارون......
ادامه مطلب
آدم وقتی حالش بده واقعا حالش بده یا دلش میخواد حالش بد باشه؟؟ وقتی خسته ست واقعا خسته ست یا دلش میخواد خسته بمونه؟؟ وقتی افسرده ست واقعا افسرده ست یا دلش میخواد حوصله نداشته باشه؟؟ این چه کششیه که توی حسای منفی هست که اگه بری سمتشون هی بیشتر میکشن آدمو به سمت خودشون؟؟ سیاه چاله ن؟؟ چون منفی ان؟ چون سیاهن؟ بعدأ-نوش...
ادامه مطلب
توی ماشین نشستیم و رادیو روشنه. یهو یه آهنگ از همایون شجریان پخش میکنه. «هوای گریه» ی نسیم وصل... و من پرت میشم به زمان دانشگاه... روزایی که همیشه هدفون تو گوشم بود و همیشه داشتم همایون و شجریان و سراج گوش میکردم... بیشتر همایون.بعد هرچی میره جلو با خودم میگم من چرا انقدر اینا رو دوست داشتم؟ چه دلیلی داشته که یه دختر هیجده نوزده ساله اونقدر این جور شعرها و آهنگای غم انگیز رو گوش کنه؟ «نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل، چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من». «دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من». با خودم میگم اگه الآن اینو گوش کنم و دوست داشته باشم، بی راه نیست! ولی اون موقع...آدم غمگینی بودم؟ به خود اون زمانم از بیرون نگاه میکنم. یه دختر شیطون که اتفاقا شاد به نظر میاد و دوستای نزدیکش دیوا...
ادامه مطلب
باورم نمیشود! هرچه به آخر کار نزدیک تر میشوم کمتر باورم میشود! انگار دارم خواب میبینم! این مدت اخیر ذهنم همه ش دارد یک سری تصاویر از جزییات نوزادی سیدعلی میاورد جلوی چشمم! و من هی به خودم میگویم یعنی واقعا قرار است دوباره تکرار شود؟؟ یعنی واقعا من خواستم؟! انگار نه انگار که هشت نه ماه وقت داشتم کم کم عادت کنم... انگار یکهویی همین یک ماه گذشته بهم خبرش را داده اند! اصلا انگار آدم آن موقع که دلش نی نی دوم میخواهد فقط به شیرینی هایش فکر میکند و به قشنگی کنار هم قرار گرفتن دو بچه با سن های نزدیک... اما این آخری ها که همه چیز واقعی تر میشود، گه گاهی که اولی دور و ب...
ادامه مطلب
چه زود گذشت...انگار همین دیروز بود که شیر اضافی ام را میریختم توی شیشه شیر تا در مواقع خاص به کاربیاید...و حالا دارم میریزم توی سینک! تا کم کم تمام شود... امروز و امشب پسرکم برای اولین بار بدون شیر خوردن خوابید.برای اولین بار یک خرس پشمالوی آبی دادم دستش تا بغلش کند و از نرمی اش خوابش ببرد... و طفلکی چه قدر زود پذیرفت! وقتی توی بغلم درازکشیده بود و خرسش را محکم بغل گرفته بود و هی چشمانش را میبست و باز میکرد تا خوابش ببرد، و من برایش لالایی زمزمه میکردم و دستهای کوچکش را توی دستم گرفته بودم یکهو بغضم گرفت... از فکر اینکه خودم دارم او را از خودم جدا میکنم! خودم م...
ادامه مطلب