باید مقاومت کنم. اما از وقتی هوا گرم تر شده، ذراتم از هم فاصله گرفته اند و نمیتوانم حتی مقابل نسیمی ملایم هم تاب بیاورم! میکشاندم و از تو دورم میکند...
و باز انتظار برای بادی مخالف تا مرا بازگرداند بالای سر تو... تو، آبیِ بی کران من...
و راستی یادت که نرفته؟ که حالا که فصل گرماست، نوبت تلاش توست! که همت کنی، دستهای طلایی خورشید را بگیری و بیایی بالا، به من بپیوندی، و آن وقت میتوانیم بی پروا و سبک بال با هر نسیمی برقصیم و به هرکجا که میبردمان برویم... که وقتی تو کنارم باشی، زیبایی و غرور یک کومولونیمبوس را خواهم داشت و دیگر چه فرقی یرایم میکند که کجا باشم...
اما... آرامِ بی انتهای من، نکند تو به زحمت بیفتی و حتی ذره ای آرامشت را از دست بدهی؟؟
اگر همانجا راحتی و آرام، همین برای من کافیست...
این منم که میخواهمت بی کران زیبا! پس چرا باید تو را به کاری وادارم؟؟ خودم تلاش میکنم و بالاخره روزی به تو خواهم پیوست.
هرچند که این پدیده گرمایش جهانی که همه اش زیر سر آدم هاست (همانها که گمان میکنند عشق را میشناسند اما هیچ نمیشناسند!) کار را کمی سخت کرده... من اما صبورم! طاقتم تمام نمیشود... که اگر بشود، شاید زور باد و طوفان به قدرت ذرات ظریف من بچربد... و ببردم جایی دور، که دیگر حتی نتوانم رویای 'دیدن' تو را نیز در سر بپرورانم، چه برسد به در آغوش کشیدنت!
صبر من اما تمام نمیشود. فصل سرما که از راه برسد، همه تلاشم را خواهم کرد... که به موقع متراکم شوم، به موقع ذرات گرد و غبار هوا را ببینم و بچسبم بهشان و به موقع... از آن بالا رها شوم به طرف پایین؛ به سوی تو!
و آن روز، همان روز رویایی خواهد بود... روزی که به تو خواهم پیوست؛ روزی که تو مرا در آغوش خواهی کشید؛ روزی که با تو یکی خواهم شد...
و من برای آن روز است که زنده ام!
میبینی محبوب من؟
همه تلاش من برای جنگیدن و زنده ماندن، برای رسیدن به مرگ است!
و چه مرگی ازین شیرین تر؟ که جاودانه ام میکند در تو!
منتظرم بمان. آن روز دور نیست، و خواهد آمد...
پ.ن. قرار بود شعر موزونی بشه که مطلعش تاپیک متنه.
که به توصیه ی دوستی صاحب دل، تبدیل به متن شد... به یه داستانک...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی