خرید بک لینک
توی ماشین نشستیم و رادیو روشنه. یهو یه آهنگ از همایون شجریان پخش میکنه. «هوای گریه» ی نسیم وصل...
و من پرت میشم به زمان دانشگاه... روزایی که همیشه هدفون تو گوشم بود و همیشه داشتم همایون و شجریان و سراج گوش میکردم... بیشتر همایون.
بعد هرچی میره جلو با خودم میگم من چرا انقدر اینا رو دوست داشتم؟ چه دلیلی داشته که یه دختر هیجده نوزده ساله اونقدر این جور شعرها و آهنگای غم انگیز رو گوش کنه؟ «نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل، چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من». «دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من». با خودم میگم اگه الآن اینو گوش کنم و دوست داشته باشم، بی راه نیست! ولی اون موقع...
آدم غمگینی 1؟
به خود اون زمانم از بیرون نگاه میکنم. یه دختر شیطون که اتفاقا شاد به نظر میاد و دوستای نزدیکش 1 ترین های کلاس هستن و همیشه دارن با هم یه آتیشی میسوزونن...
حتی یادمه یک بار یکی از بچه ها هدفونم رو گرفت گفت ببینم چی گوش میکنی، و وقتی دید آواز شجریانه، گفت برو خودتو فیلم کن! فکر میکنی باور میکنم؟؟
فکر میکرد همون لحظه زدم روی اون قطعه و قبلش چیز دیگه ای گوش میکردم لابد!
ظاهراً از بیرون خیلی اشتباه به نظر میومدم!
حق داشت... خودم هم گاهی با خودم درگیر میشدم که من کدومم...؟؟ اون دختری که شیطنتاش زیاده و خنده و مسخره بازیش توی جمع تو چشمه...؟ یا اونی که تنهایی رو دوست داره و برای خودش مینویسه و زیاد میره توی فکر...؟ هیچ وقت هم جواب درستی براش پیدا نکردم... ولی از یه جایی به بعد فهمیدم اون دختر دومی رو بیشتر دوست دارم... هرچند شاید دیگران اولی رو!

حالا به این فکر افتادم که دوباره برم و آلبومهایی که اون زمان همه ش داشتم گوش میکردم و سالهاست که نکردم و درست یادم نمیادشون رو دوباره بگیرم و گوش کنم و ببینم من کی بودم؟ چرا اون بودم؟

دلم برای اون دختر تنگ شده...

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 1:23

صفحه بندی