خرید بک لینک
باورم نمیشود! هرچه به آخر کار نزدیک تر میشوم کمتر باورم میشود! انگار دارم خواب میبینم!

این مدت اخیر ذهنم همه ش دارد یک سری تصاویر از جزییات نوزادی سیدعلی میاورد جلوی چشمم! و من هی به خودم میگویم یعنی واقعا قرار است دوباره تکرار شود؟؟ یعنی واقعا من خواستم؟! انگار نه انگار که هشت نه ماه وقت داشتم کم کم عادت کنم... انگار یکهویی همین یک ماه گذشته بهم خبرش را داده اند! اصلا انگار آدم آن موقع که دلش نی نی دوم میخواهد فقط به شیرینی هایش فکر میکند و به قشنگی کنار هم قرار گرفتن دو بچه با سن های نزدیک... اما این آخری ها که همه چیز واقعی تر میشود، گه گاهی که اولی دور و برت نباشد و فرصت فکر کردن داشته باشی تازه متوجه میشوی که جدی جدی دوباره قرار است یک نوزاد بیاید توی خانه ات! و دوباره قرار است همه چیز منفجر و زیر و رو شود...

تازه میفهمی بیخود نیست این بار نرسیدی خیلی از کارهایی که دوست داشتی را انجام دهی! از نرمش و ورزش و مطالعه و... چون اصلا متوجه جدی بودن قضیه و بیخ گوش بودنش نبودی! چون اصلا وقت نمیکردی فکر کنی! چون همه ش مشغول پسرک بودی...

و حالا فکر کنم برای همین است که هی ترس برم می دارد! چشمم می افتد به کیسه آب گرم؛ میترسم! چشمم می افتد به توپ یوگا؛ می ترسم، به پسرک که دوباره مریض شده و تنهاییمان نگاه میکنم؛ میترسم! اصلا حتی از تکانهای شدید نی نی هم میترسم! که نکند اتفاقی بیفتد که همه چیز یکهویی بشود و ما دست تنها...

میترسم چون این بار علم دارم! یا بهتر است بگویم علم را، علم الیقین را آن دفعه هم داشتم ولی این بار در مرحله ی حق الیقینم!! و برای همین می ترسم...

یعنی واقعا قرار است تماتم آن لحظات و حس ها و دردهای کشنده را دوباره تجربه کنم؟!

مییترسم!! دعا کنید لطفا...

برچسب: يك نفر بايد مرا پيدا كند,یک نفر باید مرا پیدا کند,یک نفر آمد کتابهای مرا برد,یک نفر آمده دنیای مرا,یک نفر آهسته می خواند مرا, نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 7:43

صفحه بندی