دل نوشته های من مادر

متن مرتبط با «یک نفر آهسته می خواند مرا» در سایت دل نوشته های من مادر نوشته شده است

این روزها که میگذرد، هر روز احساس میکنم حالم بد است!!

  • نیلوبلاگ

    احساس میکنم پیر شدم. یه پیرمرد که کمکم حواسپرتی و آلزایمر هم سراغش اومده و گاهی احساس میکنه مغزش خالیه. گاهی چیزهای بدیهی رو فراموش میکنه جوری که انگار همین الان از خلأ درومده...خیلی وقتا ترجیح میده تنها باشه. حتی توی جمع تنهاست. توی ذهنش. گاهی حس میکنه لبخندی که مجبوره بنا به مناسبات اجتماعی روی صورتش بنشونه، احمقانه و غیر طبیعی جلوهش میده. چون خب مصنوعیه واقعا!.میدونی...؟ بهش فکر کردم. که این حس کسالت و کمطراوتی از کجا میاد...؟ و رسیدم به این. که خستهم... از مسئولیت داشتن خستهم! مادر بودن، معلم بودن. گاهی حتی بودن! این احتمالا اصلا ویژگی خوبی نیست. لابد به این جور آدما میگن بیمسئولیت!! ولی گمونم این یه ویژگیه که توی هر کسی یه مقدار متفاوتی ازش هست. بعضیا توانشون برای اداره کردن بیشتره و ب...

    ادامه مطلب
  • تصمیم

  • نیلوبلاگ

    هی میخواهم بنویسم و هی تنبلی کردهام. دریارهی چیزی که چند وقتیست ذهنم را درگیر کرده و همین الان که اینهارا مینویسم هم توی تاکسی نشستهام و دارم میروم که به بخشیش رسیدگی کنم...درمورد تصمیم برای ایجاد تغییر در سال تحصیلی آینده یا ادامه دادن همین مسیر بدون تغییر... یا لااقل تلاشی برای ایجاد تغییر مثبت در همین جایی که هستم.تا چه پیش آید...پ.ن. ربّ انّی لما انزلتَ الیَّ من خیرٍ فقیر... + نوشته شده توسط محی بانو در دوشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۳ و ساعت 13:54 | بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چرا میگی؟

  • نیلوبلاگ

    دوستی یک بار میگفت من تازگیها فهمیدم توی صحبتهام دیتای اضافی به مخاطب میدهم. و این گاهی درد سر درست میکند.حالا حکایت من است دیروز که رفته بودم برای مصاحبه. چند وقت پیش اطلاعیهی جذب همکار برای مدرسهای را دیدم که شرایطش خوب بود... تیری توی تاریکی فرمش را پر کردم و یکشبنه زنگ زدند که فردا بیا برای مصاحبه.رفتم. برخوردها دوستداشتنی بود. و تدریسی که کردم ظاهرا خوب بود و خانمی که شاهد تدریسم بود راضی.ولی نمیدانم آن آخر کاری چی توی کلهام گذشت که آن حرفهای آخری را زدم. شاید برخورد دوستانه و مهربان همان خانم باعث شد چیزهایی بگویم که لازم هم نبود... شاید زیادی احساس صمیمیت کردم. هرچه بود شروع کردم از این گفتن که چرا بدم نمیآید مدرسهی فعلیام را تغییر بدهم، با وجود اسم و شهرتی که دارد و همان خانم هم میش...

    ادامه مطلب
  • سومین پست

  • نیلوبلاگ

    لیستی دارم روی کاغذ بالا سر میز کارم. از اسم فیلم توش هست تا کتاب تا سوژههایی که دلم میخواهد بنویسمشان.امروز که بالاخره مدرسه تمام شده و خانهام را هم چهارشنبه و پنجشنبه تا حد خوبی تکاندم، تا از خواب بیدار شدم و هنوز اهل خانه خواب بودند فکر کردم چه کار جذابی هست که میتوانم تنهایی انجام بدهم؟ چی را هی عقب انداخته بودم به هوای کارهای مدرسه؟ یادم به لیست فیلمهام افتاد و فیلم دیدن آسودهای که خیلی وقت است به دلم مانده...نگاهی بهش انداختم. حوصلهي فیلم خارجیهای یادداشت شده را نداشتم. چشمم افتاد به «در دنیای تو ساعت چند است؟» که اصلا یادم نمیآمد به توصیهی کی اضافه کرده بودمش. آخه معمولا اینش را هم مینویسم.یک فیلم یواش مهربان مثل اغلب کارهای لیلا حاتمی و علی مصفا. و تا حدی انتزاعی... «یک عاشقانهی آرا...

    ادامه مطلب
  • یک سر و هزااار سودا!

  • نیلوبلاگ

    صبح زود، دمدمای طلوع، رفتم ناژوان. برای همراهی با گروهی که میخواستند عکاسی پاییزی بکنند. و عکاسی اجتماعی. مال حوزه هنری بودند و من به واسطهی یکی از دوستان معلمم که فضای فرهنگی و علایق مشترکی داریم، با آنها آشنا شدم.از لذتهای دنیا قطعاً یکیش همین است که در جمعی قرار بگیری که علایق مشترک دارید. جمعی که در آن به خاطر هی عکس گرفتن شماتت نشوی. جمعی که همه از ثبت شدن دیداری یک لحظهی گذرا لذت ببرند...اولش تنبلیام میآمد... ولی وقتی یادم افتاد آب باز شده و الآن برگهای آنجا هزار رنگاند، انگیزهام زیاد میشد و آخرش رفتم. و حالا خوشحالم که رفتم.انگار بالاخره قرار است افسوس اینکه دوربین حرفهای داریم ولی باهاش عکس حرفهای نمیگیریم، تمام بشود!پ.ن. نازنین جای تو خالی... + نوشته شده توسط محی بانو در جمعه سوم آ...

    ادامه مطلب
  • شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

  • نیلوبلاگ

    ذهنم شلوغه. نگرانم. و نمیدونم چطوری باید خودمو آروم کنم. برای همین الان بعد مدتها دوباره اومدم سراغ این روش یعنی نوشتن به وقت ناآرومی!اومدم مدرسه برای جلسه با معلم کلاس اول. دیروز به عنوان معلم توی همین کلاسا نشسته بودم و امروز به عنوان ولی. و حالا استرسم از اونچه که بود برای شروع مدرسهها، بازم بیشتر شد!از طرفی کارهای نکردهی خودم مونده. چیزایی که دقیقا مربوط به مدرسه و کلاسه (از دورههایی که باید گوش کنم یا بخونم تا برنامهریزی برای روز و هفتهی اول مهر) از طرف دیگه باید چیزایی که برای کلاس بچهها (و خودم!) لازمه رو تهیه کنم. و از طرف دیگه هنوز هم نمیدونم همراه خواهرماینا راهی پیادهروی اربعین بشم یا نه... یعنی چیزی که اونهمه دلم میخواست که جور بشه، حالا که هم همسفر و هم وسیلهی رفتن جور شده، دچا...

    ادامه مطلب
  • من و تو یک دل و یک جنس و دور افتاده/ من ابر رفته به باد و تو بحر شورانگیز

  • نیلوبلاگ

    باید مقاومت کنم. اما از وقتی هوا گرم تر شده، ذراتم از هم فاصله گرفته اند و نمیتوانم حتی مقابل نسیمی ملایم هم تاب بیاورم! میکشاندم و از تو دورم میکند...و باز انتظار برای بادی مخالف تا مرا بازگرداند با...

    ادامه مطلب
  • درد در سینه فراوان دارم/ ابرم و میل به باران دارم

  • نیلوبلاگ

    بعضی وقتها آدم از سخت جونی خودش متعجب میشه!وقتایی که غصه مثل کوه روی قلبش سنگینی میکنه. و دلش میخواد زار بزنه... زار میزنه و فکر میکنه آروم میشه، ولی نمیشه...وقتایی که میره بخوابه و انقدر حالش خراب...

    ادامه مطلب
  • فیزیک ذهن

  • نیلوبلاگ

    آدم وقتی حالش بده واقعا حالش بده یا دلش میخواد حالش بد باشه؟؟ وقتی خسته ست واقعا خسته ست یا دلش میخواد خسته بمونه؟؟ وقتی افسرده ست واقعا افسرده ست یا دلش میخواد حوصله نداشته باشه؟؟ این چه کششیه که توی حسای منفی هست که اگه بری سمتشون هی بیشتر میکشن آدمو به سمت خودشون؟؟ سیاه چاله ن؟؟ چون منفی ان؟ چون سیاهن؟ بعدأ-نوش...

    ادامه مطلب
  • چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی

  • نیلوبلاگ

    آدم ها رو ذاتاً میشه به دو دسته ی «عاقل» و «عاشق» تقسیم کرد. عاشق ها اونایی هستن که معمولاً دیوانه بازی درآوردن رو دوست دارن. بدون اینکه براشون مهم باشه دیگران درباره شون چه فکری میکنن...همونایی که دوست دارن بدون چتر زیر بارون راه برن و توجهی به این نکنن که احتمالاً سرما میخورن. (عاقلا ولی به خاطر اون احتمال این کار رو دوست ندارن.) عاشقا اونایی ان که وقتی میرن توی طبیعت، مثلاً توی یه دشت یا کنار دریا، دوست دارن بدوئن و جیغ بزنن و بخندن. اونایی که وقتی میرن کنار دریا نمی تونن خودشونو کنترل کنن و حتی شده با شلوار و لباس، لااقل تا زانو میرن توی آب تا برخورد موج با پاهاشون و خالی شدن زیر پاشون از ماسه ها رو حس کنن... و ترجیح میدن با فکر کردن به این که «حالا باد میاد سردم میشه، لباس اضافی با خود...

    ادامه مطلب
  • من از خود نیمهای را دیده بودم عاقل اما تو/ مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی

  • نیلوبلاگ

    توی ماشین نشستیم و رادیو روشنه. یهو یه آهنگ از همایون شجریان پخش میکنه. «هوای گریه» ی نسیم وصل... و من پرت میشم به زمان دانشگاه... روزایی که همیشه هدفون تو گوشم بود و همیشه داشتم همایون و شجریان و سراج گوش میکردم... بیشتر همایون.بعد هرچی میره جلو با خودم میگم من چرا انقدر اینا رو دوست داشتم؟ چه دلیلی داشته که یه دختر هیجده نوزده ساله اونقدر این جور شعرها و آهنگای غم انگیز رو گوش کنه؟ «نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل، چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من». «دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من». با خودم میگم اگه الآن اینو گوش کنم و دوست داشته باشم، بی راه نیست! ولی اون موقع...آدم غمگینی بودم؟ به خود اون زمانم از بیرون نگاه میکنم. یه دختر شیطون که اتفاقا شاد به نظر میاد و دوستای نزدیکش دیوا...

    ادامه مطلب
  • یک نفر مرا از خواب بیدار کند لطفا...

  • نیلوبلاگ

    باورم نمیشود! هرچه به آخر کار نزدیک تر میشوم کمتر باورم میشود! انگار دارم خواب میبینم! این مدت اخیر ذهنم همه ش دارد یک سری تصاویر از جزییات نوزادی سیدعلی میاورد جلوی چشمم! و من هی به خودم میگویم یعنی واقعا قرار است دوباره تکرار شود؟؟ یعنی واقعا من خواستم؟! انگار نه انگار که هشت نه ماه وقت داشتم کم کم عادت کنم... انگار یکهویی همین یک ماه گذشته بهم خبرش را داده اند! اصلا انگار آدم آن موقع که دلش نی نی دوم میخواهد فقط به شیرینی هایش فکر میکند و به قشنگی کنار هم قرار گرفتن دو بچه با سن های نزدیک... اما این آخری ها که همه چیز واقعی تر میشود، گه گاهی که اولی دور و ب...

    ادامه مطلب
  • از دور تماشایت میکنم بادبادک قشنگم...

  • نیلوبلاگ

    چه زود گذشت...انگار همین دیروز بود که شیر اضافی ام را میریختم توی شیشه شیر تا در مواقع خاص به کاربیاید...و حالا دارم میریزم توی سینک! تا کم کم تمام شود... امروز و امشب پسرکم برای اولین بار بدون شیر خوردن خوابید.برای اولین بار یک خرس پشمالوی آبی دادم دستش تا بغلش کند و از نرمی اش خوابش ببرد... و طفلکی چه قدر زود پذیرفت! وقتی توی بغلم درازکشیده بود و خرسش را محکم بغل گرفته بود و هی چشمانش را میبست و باز میکرد تا خوابش ببرد، و من برایش لالایی زمزمه میکردم و دستهای کوچکش را توی دستم گرفته بودم یکهو بغضم گرفت... از فکر اینکه خودم دارم او را از خودم جدا میکنم! خودم م...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    يك نفر بايد مرا پيدا كند | یک نفر باید مرا پیدا کند | یک نفر آمد کتابهای مرا برد | یک نفر آمده دنیای مرا | یک نفر آهسته می خواند مرا |