کویر - تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 0:06
[unable to retrieve full-text content]دیشب را توی کویر خوابیدیم. زیر آسمانی که به معنای واقعی کلمه از کران تا کران بود! برای دیدن بارش شهابی آخرین هفتهی مرداد. (که البته اوجش شب قبلش بود) در آن تاریکی محض دیدن آسمان پررر از ستاره شکوه و زیبایی فوقالعادهای داشت. دراز کشیده بودم توی تاریکی روی زمین ما...
عنوان ندارد - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 16:59
اخلاق بدی دارم آن هم اینکه بعضی چیزها را آنقدر نمیروم سراغش تا وقتی که دیگر دیر بشود... و این درمورد آدمها هم صدق میکند. از دست که میروند یادم میافتد خیلی وقتها دلم میخواسته بیشتر از او بدانم... و تازه میافتم پی این دانستن.مثل حالا... که داشتم اتوبوس شب پوراحمد را میدیدم... حالا که دیگر در این جهان ...
راهنوشتهها - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 16:59
دیشب که توی راه بودم میخواستم چیزهایی بنویسم. ولی وقت نشد. از بس کار نوشتنی و خواندنی عقبمانده داشتم که تا وقتی توی لرزشهای اتوبوس انجام شدند دیگر نه چشمی برایم مانده بود و نه حس و حالم شبیه زمان سوار شدن و نیاز شدید به نوشتن بود!همان حس عجیب تقریباً هر بار تکرارشونده... احساس از اینجا ماندگی و از آ...
- تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 16:18
کلافه وسردرگمم!همینجوری اش از خودم و زندگی و آدمهای دوروبرم کم کلافه بودم که باید یک غم بزرگ هم قلنبه بیفتد وسط سفره مان...حس سردرگمی و راه گم کردگی یکطرف، این احساس لعنتی «حالا چه کنم؟» یک طرف دیگر! احساس کسی را دارم که وسط بیابان تنها مانده و نمیداند باید چهکار کند. از کدام طرف برود؟ و کسی را هم ن...
اسفند ۹۸ - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 7:39
نشسته ام لب باغچهای که همین امروز راست و ریسش کردهایم، با درد تیرکشنده ای در کمر. (که برخلاف مواقع دیگر از بودنش چندان ناراضی نیستم!) عطر گلهایی که چشم دوختهام بهشان، پیچیده در مشامم... میخک، شب بو، و برگهای این درخت نارنج که تازه مهمان حیاط شده...به باغچه نگاه میکنم. باغچهای که آنقدر مرده مانده بود...
پس بدین شادی تو صدامو، لااقل پس بدین گریه هامو - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:06
كاش مي توانستم جور ديگري باشم.يك جور محكم تر،ناشكستني تر شايد.بي واهمه از روبرو شدن با تمام آنچه كه فرو ريختني است در من.كه اينهمه نترسم از خودم.كه نگريزم از وحشت خويش به آغوش هر كوچه تاريكي كه مرا پن
دلم گرفته به دلتنگی شبانه قسم - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:06
مثل سنگی که باید قورتش داد! که نمیشود. نمیشود و بیشتر گلو را فشار میدهد.xa0یا اصلا سنگ قبر شاید!! سنگ قبری به وسعت یک سینه و به سنگینی غمهای عالم. آنقدر سنگین که خفه کند هر صدایی را که بخواهد از حنجره بیرون بیاید.xa0و گوش محرمی که نیست؛ و دل همدردی که پیدا نمیشود؛ و دست قدرتمندی که نیست تا بشکند سنگ...
فکر کن اگر رمضان آخر باشد... - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:06
یک ساعت فقط مانده به پایان مهمانی.xa0و باز من استرس دارم. باز دلم گرفته. باز نگرانم و به فرداها که فکر میکنم به نظرم خاکستری و بدون نور می آیند.نگرانی تنبلی ها و نخواندن ها و فکر نکردنها و بیدار نشدنها و...و از همه بدتر نگران دوباره بد شدن خلق و خوها! و کم شدن درک قلب ها...نگران آن یازده ماه نفسانی ...
احمقانه! - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:06
قبلاًً-نوشت: درد جدیدی را تجربه میکنم.دردی خزنده و گزنده که از کتف چپم شروع میشود و میرسد به زیر بازو و کمی پایین تر از آرنج...دردیست از جنس حسادت شاید، یا پشیمانی از پشیمانی شاید، و یا غم پذیرش وارونه بودن دنیا...هرچه هست، تحملش (در کمال ناباوری!) سخت، و آزاردهنده ست...و عجبا که هر بار و هنوز به آن...
من و تو یک دل و یک جنس و دور افتاده/ من ابر رفته به باد و تو بحر شورانگیز - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:06
باید مقاومت کنم. اما از وقتی هوا گرم تر شده، ذراتم از هم فاصله گرفته اند و نمیتوانم حتی مقابل نسیمی ملایم هم تاب بیاورم! میکشاندم و از تو دورم میکند...و باز انتظار برای بادی مخالف تا مرا بازگرداند با
اسباب کشی 1.1 - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:06
دو ماه پیش نوشت:پسرک در حالی که بغض کرده بود گفت: پس کی به باران ومامانش میگی بیان خونه مون؟ بگو بیان تا نرفتیم از اینجا!و وقتی جواب دادم که میگم؛ هنوز که نرفتیم؛xa0با چشمای پر از اشک ادامه داد: بعداً
زدودن - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:06
اولش لجبازی بود... تهدید! یک جورxa0میل به خودزنی، وقتهایی که بریدی و دلت میخواهد بلایی سر چیزی بیاوری کهxa0خب دم دست ترینش خودت هستی!گاهی چون از خودت لجت گرفته و از خودت ناراضی هستی، و گاهی چون از دیگران؛
تغییر - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 18:50
برای اولین بار مانده ایم در خانه و قرار است سال تحویل را فقط خودمان باشیم و خودمان...xa0اولش که فهمیدم حالم گرفته شد، و دلم میخواست کز کنم یک گوشه و حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری نداشته باشم! ولی بعد گفتم خ
تنهایی ازلی و ابدی - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:14
گاهی فکر میکنم کاش میشد سر به کوه وبیابون گذاشت و هم صحبت گنجشکها و گربه ها و حتی سوسکها و مارمولکها شد! احتمالا دردسرش کمتر و لذتش بیشتره و احتمالاتر اگه خودتو و خیرخواهیتو بهشون ثابت کردی دیگه میت
بی چاره - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:14
ساعت یازده شب باشه، تنها باشی، بچه ها رو خوابونده باشی، و چارتار هم گوش بدی؛ راهی نمی مونه جز بغض کردن و خیس شدن گاه گاه چشمها... xa0 و فکر کردن به این که آیا الآن، همین لحظه، جایی، کسی، هست که همین احساسی که من دارم رو داشته باشه...؟ xa0
آه ازین روزهای آخر پاییز/ آه ازین بغض های خفته ی لبریز - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:14
نکند واقعا راست باشد سالگرد؟ نکند جدأ سر سالگرد هر اتفاقی یک چیزی شبیه همان باز رخ میدهد؟ یا لااقل حس و حالش. چرا سالگرد تولد و وفات راxa0 همان روز میگیرند پس؟ اصن چرا سالگرد؟ چرا مثلأ ماه گرد نه؟ لابد یک چیزی دارد دیگر! لابد یک چیزی دارد که چند روزیست که بیخودی حالم خوش نیست... که هی دلم میخواهد گر...
درد در سینه فراوان دارم/ ابرم و میل به باران دارم - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:14
بعضی وقتها آدم از سخت جونی خودش متعجب میشه!xa0وقتایی که غصه مثل کوه روی قلبش سنگینی میکنه. و دلش میخواد زار بزنه... زار میزنه و فکر میکنه آروم میشه، ولی نمیشه...وقتایی که میره بخوابه و انقدر حالش خراب
رنگ آشنایت پیدا نیست - تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 23:14
هوا به طرز فوق العاده و بیرحمانه ای خوبه!xa0حال و هوا و نم نم بارونش پاییزیه اما بوی بهار میاد...لابلای قطره های بارون مرواریدهای کوچولوی سفیدی هم هست که وقتی میفتن روی لباس آب میشن.....همه چیز عالیه. فقط یه چیز هست؛ که نیست!و این نبودن اونقدر تلخه که باعث میشه دل آدم وسط این هوای خوب مچاله بشه و دل...
این گوشه... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 5:25
امروز روز چپ دستها بود. پسفردا سالگرد ازدواجمون* (که امسالxa0تقریبا همزمان شده با سالروز ازدواج حضرت علی(ع)) و منxa0امروز یه پست شاد و شنگول گذاشتم اینستا...xa0 ازون ور برای همسر یه هدیه کوچولو سفارش دادم که مستقیم میره شرکتش. احتمالا به موقع میرسه... سورپرایز و این صحبتا. xa0 ولی حقیقت اینه که اونق...
دیوانگی - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 5:25
میگفت ورژن پسرونهی منه... بعدها صاحب پسری شد که خیلی شبیه خودش بود... انگار ماکتی بود از خودش. بچگی هاش رو دوباره باهاش مرور میکرد... xa0 حالا؛ یه ماکت ازش توی خونه داشت! xa0

برچسب‌های مرتبط

يك نفر بايد مرا پيدا كند | یک نفر باید مرا پیدا کند | یک نفر آمد کتابهای مرا برد | یک نفر آمده دنیای مرا | یک نفر آهسته می خواند مرا | تکرار تاریخ | تکرار تاریخ در بازار طلا | تکرار تاریخ در اکسل | تکرار تاریخ در ایران | تاریخ تکرار تراژدی کمدی