کلافه وسردرگمم!
همینجوری اش از خودم و زندگی و آدمهای دوروبرم کم کلافه بودم که باید یک غم بزرگ هم قلنبه بیفتد وسط سفره مان...
حس سردرگمی و راه گم کردگی یکطرف، این احساس لعنتی «حالا چه کنم؟» یک طرف دیگر!
احساس کسی را دارم که وسط بیابان تنها مانده و نمیداند باید چهکار کند. از کدام طرف برود؟ و کسی را هم ندارد که به او پناه برد.
همان قدر بیچاره. بی چاره!
کسی که چند لحظه پیشش و چند لحظه بعدش بسیار به هم میمانند و گویی نه تنها مکان را، که زمان را هم گم کرده. انگار هر لحظه که میگذراند، شروع گمگشتگیاش باشد...
و حالا وسط بیابان به این فکر میکند که کاش برای این روز مبادایم توشه ای اندوخته بودم. کاش نقشه خوانی میدانستم لااقل!
و به تبعش احساس لعنتیِ «به چه درد میخورم اصلا؟» که این وسط نور علی نور میکند اوضاع را...
و این که نکند این که میپندارم بیابان است را خودم ساخته ام؟!
نکند گمشده ی تصمیمات و رفتار غلط خودم هستم؟؟
دیوانه میشود آدم میان این هجوم خیالات بی نتیجه...
.
.
.
پ.ن. یادداشتهایی به وقت دو سه روز پس از جمعه سیزدهم دی...
.
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی