اخلاق بدی دارم آن هم اینکه بعضی چیزها را آنقدر نمیروم سراغش تا وقتی که دیگر دیر بشود... و این درمورد آدمها هم صدق میکند. از دست که میروند یادم میافتد خیلی وقتها دلم میخواسته بیشتر از او بدانم... و تازه میافتم پی این دانستن.
مثل حالا... که داشتم اتوبوس شب پوراحمد را میدیدم... حالا که دیگر در این جهان نیست و یادم افتاده مدتها بوده میخواستم ببینمش!
دلم میسوزد راستش...
نگاهی که فیلم به جنگ دارد شبیه نگاه دولتآبادی در «طریق بسمل شدن» است که قبلا دربارهاش نوشته بودم. دلم میسوزد از اینکه کسی که نگاهش به انسان و مرگ و زندگی این بوده، به نقطهای رسیده (یا یواشکی بگویم رسانده شده!!) که خودش را معدوم کند... متنی خواندم از شخصی (گویا از همکارانش) که ادعا کرده بود آدمها لزوما آنچه نمایش میدهند نیستند و پنهانیهایی پشت پردهی ضمیرشان دارند که ممکن است یک جایی بزند بیرون. و خواسته بود بگوید که اگر پوراحمد توی کارهایش از امید و عشق و زندگی حرف میزده لزوما به این معنی نیست که واقعا حرف خود واقعیاش بوده! فقط خواسته حرفهای قشنگبزند.
هرچند که بله... این مسأله گاهی در تولید یک اثر هنری، چه نوشته باشد چه تصویر، میتواند اتفاق بیفتد، اما بیانصافیست اگر در نظر نگیریم که گاهی شرایط بیرونی آنقدر درون آدمها را تغییر میدهد که دیگر شبیه خود چند وقت قبلشان نباشند! و بالاجبار تغییر کنند...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی