مثل سنگی که باید قورتش داد! که نمیشود. نمیشود و بیشتر گلو را فشار میدهد.
یا اصلا سنگ قبر شاید!! سنگ قبری به وسعت یک سینه و به سنگینی غمهای عالم. آنقدر سنگین که خفه کند هر صدایی را که بخواهد از حنجره بیرون بیاید.
و گوش محرمی که نیست؛ و دل همدردی که پیدا نمیشود؛ و دست قدرتمندی که نیست تا بشکند سنگ لعنتی را...
.
.
.
.
.
تو فکر کن که خوبم؛ خوبم و از سرخوشیست که چیزی برای گفتن ندارم...
پ.ن. نیم ماه رمضون رفت بیچاره! و تو هنوز درگیر خودتی... کی میخوای رها بشی پس؟!
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی