حقیقت تلخ
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 5:25
امشب فهمیدم که توی این دنیا هیچ چیز، و هیچ کس، ارزش اینو نداره که بگیم «اگر بود، چه خوب بود. چه حالم خوب بود.» هیچ چیز و هیچ کس... xa0این یه توهم بزرگه.xa0 اگه الآن حالمون خوب نیست، احتمالا اون وقت هم خوب نمیبود... xa0 xa0 فقط یه چیز هست که ارزش داره به خاطرش حالمون خوب باشه... و اون خودمونیم. خودِ ...
فیزیک ذهن
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 5:25
آدم وقتی حالش بده واقعا حالش بده یا دلش میخواد حالش بد باشه؟؟ وقتی خسته ست واقعا خسته ست یا دلش میخواد خسته بمونه؟؟ وقتی افسرده ست واقعا افسرده ست یا دلش میخواد حوصله نداشته باشه؟؟ این چه کششیه که توی حسای منفی هست که اگه بری سمتشون هی بیشتر میکشن آدمو به سمت خودشون؟؟ سیاه چاله ن؟؟ چون منفی ان؟ چون ...
بازگشت
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 5:25
میروم داروخانه تلخک میگیرم. سر راه برگشت شیر محلی (که خوشمزه تر است!) هم میگیرم. توی خانه چک میکنم که شیشه شیری که مدت زیادیست استفاده نشده دم دست باشد و حسابی میشورمش. میخواهم پسرک را بگیرم از شیر... وضعیت بد دندانها، مدااام تقاضای شیر کردن و بدغذایی، درد و خستگی خودم و گاهی بیخوابیها، همه باعث شده...
پنج سالگی
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 5:25
درد کلافه ام کرده. کوچکترین برخورد بچه ها موقع دویدنهایشان دردم را زیاد میکند. بدنم کوفته ست. شبهاxa0سردرد هم اضافه میشود. شب اول که با تب و لرز هم همراه بود... این وسط خودخوریهایم که «کاش عجله نمیکردم... کاش قرآنمو ختم میکردم بعد... کاش نمیگرفتمش هنوز» هم اوضاع را بدتر میکند. xa0 توی این اوضاع یهو ...
خسته
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 5:25
بچه ها را توی اتاقشان خوابانده ام. خودم هم پلکهایم دارد سنگین میشود و دلم میخواهد ولو شوم همانجا که یادم به خواندنی ها و گوش کردنی های جذاب روی گوشی ام می افتد. بلند میشوم و گوشی را برمیدارم ومیروم توی آن یکی اتاق، میخزم زیر پتو (که توی این هوای خنک میچسبد) و خوانش مهراوه شریفی نیا از «خانه لهستانیه...
بین خواب و بیداری...
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 5:25
روی نیمکتی کنار راه آسفالت نه چندان عریض میان درختها نشسته بود منتظر... ملاقاتی داشت. مرد را دید که از انتهای مسیر نزدیک میشود. بلند شد و چند قدم آخر را روبهرویش ایستاد و به چهرهٔ مرد که نزدیکتر میشد نگاه کرد. میخواست ببیند چه احساسی دارد... ازین که حالا بعد اینهمه وقت، برای اولین بار «اینجا» ملاقات...
چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 1:23
آدم ها رو ذاتاً میشه به دو دسته ی «عاقل» و «عاشق» تقسیم کرد. عاشق ها اونایی هستن که معمولاً دیوانه بازی درآوردن رو دوست دارن. بدون اینکه براشون مهم باشه دیگران درباره شون چه فکری میکنن...همونایی که دوست دارن بدون چتر زیر بارون راه برن و توجهی به این نکنن که احتمالاً سرما میخورن. (عاقلا ولی به خاطر ا...
من از خود نیمهای را دیده بودم عاقل اما تو/ مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی
-
تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 1:23
توی ماشین نشستیم و رادیو روشنه. یهو یه آهنگ از همایون شجریان پخش میکنه. «هوای گریه» ی نسیم وصل... و من پرت میشم به زمان دانشگاه... روزایی که همیشه هدفون تو گوشم بود و همیشه داشتم همایون و شجریان و سراج گوش میکردم... بیشتر همایون.بعد هرچی میره جلو با خودم میگم من چرا انقدر اینا رو دوست داشتم؟ چه دلیل...
بأی ذنب قتلت؟
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:09
الان چشمم افتاد به قسمتی از نوشته ی قبلی ام که: هر طرف دنیا را نگاه کنی یک جنگ و کشتار میبینی... به تاریخ انتشارش نگاه کردم که شکم برطرف بشود. بیست و نه شهریور. نه... هنوز به اصطلاح «حادثه» منا اتفاق نیفتاده بود. من دلم میخواهم بگویم قتل عام منا!! خدا لعنتشان کند! خدا لعنتشان کند. و باز هم خدا لعنت
کنترل زیر انگشتان ناخودآگاه است!
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 7:09
این روزها که بیشتر از همیشه مطالعاتم حول فرزندپروری و نحوه درک و تعامل با کودک است، بیشتر از قبل متوجه میشوم که اول باید روی خودم کار کنم... اصلا شاید باید گفت فقط باید روی خودم تمرکز کنم!! وقتی بعد از کلی مطالعه متوجه شده ای که در فلان موقعیت خاص باید فلان طور رفتار کنی و فکر میکنی حسابی یاد گرفته
یک نفر مرا از خواب بیدار کند لطفا...
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 7:43
باورم نمیشود! هرچه به آخر کار نزدیک تر میشوم کمتر باورم میشود! انگار دارم خواب میبینم! این مدت اخیر ذهنم همه ش دارد یک سری تصاویر از جزییات نوزادی سیدعلی میاورد جلوی چشمم! و من هی به خودم میگویم یعنی واقعا قرار است دوباره تکرار شود؟؟ یعنی واقعا من خواستم؟! انگار نه انگار که هشت نه ماه وقت داشتم کم ک...
از دور تماشایت میکنم بادبادک قشنگم...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 2:21
چه زود گذشت...انگار همین دیروز بود که شیر اضافی ام را میریختم توی شیشه شیر تا در مواقع خاص به کاربیاید...و حالا دارم میریزم توی سینک! تا کم کم تمام شود...xa0 امروز و امشب پسرکم برای اولین بار بدون شیر خوردن خوابید.برای اولین بار یک خرس پشمالوی آبی دادم دستش تا بغلش کند و از نرمی اش خوابش ببرد... و ط...
تکرار تاریخ
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 2:21
- خب... ساک حاملگی تشکیل شده... هسته جنینی هم رویت میشه...xa0اما قلب... نمیبینم...xa0اجازه بده دقتشو عوض کنم... آها قلب هم رویت شد! xa0پس یک جنین زنده دیده شد. پاشو عزیزم... xa0