این وسط خودخوریهایم که «کاش عجله نمیکردم... کاش قرآنمو ختم میکردم بعد... کاش نمیگرفتمش هنوز» هم اوضاع را بدتر میکند.
توی این اوضاع یهو فکری به ذهنم می آید که تصمیم میگیرم از دردم لذت ببرم...
اینکه این آخرین یادگاری از دوران بارداری/شیردهی است و احتمالا دیگر هیچ وقت تجربه اش نخواهم کرد...
چرا باز بغض میکنم؟؟ چرا هی برای هرچیزی گریه ام میگیرد؟
تغییرات هورمونی هم کردهام انگار!
وسط این فکرها متوجه یک چیز جالب شدم. اینکه الان بعد از پنج سال، دوران بارداری و شیردهی من تمام شده! پنج سال بدون توقف بدنم مشغول تولید چیزی برای بچه ای بوده... یا بدنش، یا غذایش.
و لابد طبیعیست این به هم ریختگیهام بعد اینهمه وقت!
یعنی حالا دیگر قرار است خودم باشم و خودم؟؟
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی