خرید بک لینک
میروم داروخانه تلخک میگیرم. سر راه برگشت شیر محلی (که خوشمزه تر است!) هم میگیرم. توی خانه چک میکنم که شیشه شیری که مدت زیادیست استفاده نشده دم دست باشد و حسابی میشورمش.

میخواهم پسرک را بگیرم از شیر...

وضعیت بد دندانها، مدااام تقاضای شیر کردن و بدغذایی، درد و خستگی خودم و گاهی بیخوابیها، همه باعث شده هر روز بگویم «دیگه باید بگیرمش از شیر!» هرچند مثلا میخواستم این دومی را تا پایان دوسال شیر بدهم!

صبح ساعت هفت، آخرین وعده ی شیرش را در خواب و بیداری میخورد... بعدش از تلخک استفاده میکنم و حدود ساعت نه پسرک میفهمد که انگار اوضاع عوض شده... چهره اش مظلوم میشود و از بغلم نمیرود پایین، هی صورتش را میمالد به من، هی دست میکشد به پوستم و گاهی دوباره مزه میکند...

و من هی دلم ریش میشود و یک آن پشیمان میشوم از کارم. (کاری که با فکر انجام دادم!)

گریه ام میگیرد باز... فکر میکردم برای دومی دیگر احساساتی نخواهم شد اما انگار چهره ی پسرک و غمش بیشتر از چیزیست که دو سال و نیم پیش دیده بودم...

درست مثل کسی که بهش گفته اند عشقت رفته؛ همانجور انگار نشسته باشد کنار جای خالیش؛ نشسته توی بغلم و دور نمیشود. غرورش انگار شکسته باشد؛ غم دارد ولی کلافه هم هست... نمیداند چه طور کنار بیاید با این دوری...

بهش که نگاه میکنم انگار همه ی این حسهایش را با آن نگاههای فوق معصومانه میریزد توی جانم! گلویم بدجوری فشرده میشود و احساس ظالم بودن میکنم...

نوازشش میکنم، نازش را میخرم، اجازه میدهم توی آغوشم بماند تا وقتی که با این غم دوری کنار بیاید...

یک بازی جذاب جدید رو میکنم که حواسش پرت شود. ولی قشنگ معلوم است که یک جای ذهنش، آن غم و دلتنگی راحتش نمیگذارد. میرویم آب بازی، میرویم ددر، و انگار کم کم خودش پذیرفته باید خداحافظی کند... کم کم غمش را فراموش میکند...

من اما میدانم که آن نگاه معصومانه و آن پنهان شدن توی آغوش مادر و صورت به صورتش گذاشتن هیچ وقت از یادم نخواهد رفت...

درست مثل تصویر پسرکی که دو سال و نیم پیش خرس پشمالویش (که همین الان هم کنارش خوابیده!) را بغل گرفت و آنقدر توی آغوشم وول زد تا خوابش برد... اینجا.

.

.

.

پسرکم! از همین الان شروع شد... ظاهراً دنیا همه ش همین است! یکهو دور شدن و از دست دادن چیزهایی که خیلی دوستشان داشتی و بهشان عادت... چیزها و کسانی که نبودنشان برایت قابل تصور نبود، اما ناگهان نیست میشوند...

از امروز یک لایه ی کوچولو پوستت کلفت شد!

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

صفحه بندی