خرید بک لینک
بچه ها را توی اتاقشان خوابانده ام. خودم هم پلکهایم دارد سنگین میشود و دلم میخواهد ولو شوم همانجا که یادم به خواندنی ها و گوش کردنی های جذاب روی گوشی ام می افتد. بلند میشوم و گوشی را برمیدارم ومیروم توی آن یکی اتاق، میخزم زیر پتو (که توی این هوای خنک میچسبد) و خوانش مهراوه شریفی نیا از «خانه لهستانیها» را پلی میکنم و گوش میسپارم به پیانوی آرامش بخش اولش... و از زمان رها میشوم...

حیف ولی... تمام شد!

تمام میشود. مثل همه ی لذت بخشهای دنیا که جدایت میکنند از زندگی و واقعیتهای تلخش... همهشان جایی تمام میشوند و مجبورت میکنند برگردی به دنیای واقعی.

و ببینی باز تپش قلبت دیوانه وار شده و باز دستهایت هی عرق میکنند؛ مثل وقتهایی که شبش درست نخوابیده ای (که خوابیده ای!) یا در متن استرسی. نه حالا که دراز کشیدی و ظاهرأ بایدآرام باشی!

و به این فکر کنی که قلب من یا درست مثل آدم! کار کن یا یک جایی یکهو بی هوا بایست و بیشتر ازین خسته ام نکن...

خسته م میفهمی؟؟ خسته!

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

صفحه بندی