حیف ولی... تمام شد!
تمام میشود. مثل همه ی لذت بخشهای دنیا که جدایت میکنند از زندگی و واقعیتهای تلخش... همهشان جایی تمام میشوند و مجبورت میکنند برگردی به دنیای واقعی.
و ببینی باز تپش قلبت دیوانه وار شده و باز دستهایت هی عرق میکنند؛ مثل وقتهایی که شبش درست نخوابیده ای (که خوابیده ای!) یا در متن استرسی. نه حالا که دراز کشیدی و ظاهرأ بایدآرام باشی!
و به این فکر کنی که قلب من یا درست مثل آدم! کار کن یا یک جایی یکهو بی هوا بایست و بیشتر ازین خسته ام نکن...
خسته م میفهمی؟؟ خسته!
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی