روی نیمکتی کنار راه آسفالت نه چندان عریض میان درختها نشسته بود منتظر...
ملاقاتی داشت.
مرد را دید که از انتهای مسیر نزدیک میشود. بلند شد و چند قدم آخر را روبهرویش ایستاد و به چهرهٔ مرد که نزدیکتر میشد نگاه کرد. میخواست ببیند چه احساسی دارد... ازین که حالا بعد اینهمه وقت، برای اولین بار «اینجا» ملاقاتش میکند.
ایستاد روبرویش. هی چشمهایشان توی چشمهای هم دودو زد و هی هرکدام لابد منتظر بودند دیگری چیزی بگوید...
زن میخواست دهان باز کند و حرفی بزند اما هر بار این از ذهنش میگذشت که «این اولین جمله ایه که بعد اینهمه سال میخوای بهش بگی. حواست باشه حیفش نکنی!» و برای همین نمیتوانست چیزی بگوید...
بالاخره در حالیکه با دستهایش به اطراف اشاره میکرد شانهها را بالا انداخت و نگاهی به چپ و راست و درنهایت به مرد کرد... و مرد منظورش را فهمید که یعنی «باورت میشه؟ من! اینجا! داری اینجا منو میبینی!»
و دلش میخواست میتوانست همانطوری بدون کلمات، بدون استفاده از حنجره اش، فقط با نگاهش این را هم ازش بپرسد که «حالا هنوز هم دوستم داری؟ یا دیگه میترسی ازم...؟»
مرد انگار که همه ی اینها را خوانده باشد از نگاهش، اول به آسمان ابری بالای سرشان و بعد به چشمهای زن نگاه کرد و گفت: «ابرا رو! بارون قشنگی تو راهه انگار!» و لبخند زد.
پیاده روهای پر درخت آن بیمارستان منتال، جان میداد برای قدم زدن های دو نفره...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی