خرید بک لینک

نشسته ام لب باغچهای که همین امروز راست و ریسش کردهایم، با درد تیرکشنده ای در کمر. (که برخلاف مواقع دیگر از بودنش چندان ناراضی نیستم!)

عطر گلهایی که چشم دوختهام بهشان، پیچیده در مشامم... میخک، شب بو، و برگهای این درخت نارنج که تازه مهمان حیاط شده...

به باغچه نگاه میکنم. باغچهای که آنقدر مرده مانده بود که گمان میکردم دیگر هیچ وقت قرار نیست چیزی داخلش کاشته شود... که بچهها اسمش را گذاشته بودند چاه!

باغچه ای که حالا پر شده از گلهای ساناز قرمز و زرد و میخکهای قرمز و بنفش و آن میخکها که رنگشان هنوز راز است!

و سطح خاکی که دانههای پرلیت داخلش مثل دانههای تگرگ وسط سیاهی به چشم می آیند. خاکی که با دستان خودم سطحش را صاف کردم.

به جوانه های یاس نگاه میکنم و با تصور روزی که باز شدهاند، عطر یاس در مشامم میپیچد...

چه قدر دلم میخواهد زمان متوقف شود و این لحظهها تا ابد کش بیایند!

1 ۹۸

پ.ن. چرا از آنموقع موقت مانده بود...؟ نمیدانم! احتمالا میخواستم در انتهایش چیزهای دیگری هم بنویسم که الان یادم نمیآید چه بودند!

+ نوشته شده توسط محی بانو در جمعه نهم اسفند ۱۳۹۸ و ساعت 23:44 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 7:39

صفحه بندی