خرید بک لینک
امروز روز چپ دستها بود. پسفردا سالگرد ازدواجمون* (که امسال تقریبا همزمان شده با سالروز ازدواج حضرت علی(ع)) و من امروز یه پست شاد و شنگول گذاشتم اینستا...

ازون ور برای همسر یه هدیه کوچولو سفارش دادم که مستقیم میره شرکتش. احتمالا به موقع میرسه... سورپرایز و این صحبتا.

ولی حقیقت اینه که اونقدا که به نظر میاد خوشحال نیستم...

الان که دارم اینا رو مینویسم صدها کیلومتر اون ورتر خواهرم اینها دارن با همه خداحافظی میکنن و راهی سفر حج میشن. ومن... مثل همیشه نیستم!

دیشب که باهاش صحبت میکردم و باز یاد این که ما توی هیچ مناسبتی اونجا نیستیم افتادم و باز دلم گرفت و خوابم نمیبرد، این آهنگ که یکی دو روزی بود هی توی سرم میخوند، دوباره شروع کرد به پلی شدن:

بیا تا، دل نمرده باز، بازم یادم بده پرواز

بیا تا، دلخوشیم بازم، کنار تو بشه آغاز

بیا بی تو من از این زندگی سیرم

نمیدونی دارم این گوشه میمیرم

و حالا دارم به این فکر میکنم که چه قدر اینستا ویترینه! و چه قدر این کنج خلوت خودم رو بیشتر دوست دارم. مثل تفاوت پذیرایی میمونه و اتاق شخصیت! هردوش خونه ته ولی راحتیش متفاوت...

*عقدمون. ۲۴ مرداد. روزی که همسر توی حرم امام رضا بود، ومن توی خونه خودمون پای سجاده م. و به هم محرم شدیم از کیلومترها فاصله...

انگار «فاصله» سرنوشتم بوده از اول! همیشه از آدمها و جاهایی که دوستشون داشتم دور بودم...

بعدأ-نوشت: چرا اینا رو نوشتم...؟ شاید چون مریضی «یادم نره» دارم!

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 5:25

صفحه بندی