اولش لجبازی بود... تهدید! یک جور میل به خودزنی، وقتهایی که بریدی و دلت میخواهد بلایی سر چیزی بیاوری که خب دم دست ترینش خودت هستی!
گاهی چون از خودت لجت گرفته و از خودت ناراضی هستی، و گاهی چون از دیگران؛ و میخواهی نشان بدهی این را!
«اصلاٌ میرم موهامو از ته میزنم!»
این جمله ای بود که در این مواقع از ذهنم میگذشت!
یک بار که به همسر گفتم که بعضی وقتها دلم میخواد موهامو از ته بزنم، ایشون خیلی ریلکس گفت که «آره خیلی خوبه. قشنگ میشه.» !!
و از آنجا بود که حسم عوض شد... حالا که میدیدم او هم ناراضی نیست! (و البته میدیدم که این کارم اثر تهدیدی ندارد!!) دیگر فکر نمیکردم که این کار را بکنم و بعد بنشینم و زار زار گریه کنم! دیگر شده بود یک چالش که دلم میخواست با آن روبرو شوم...
و بالاخره بعد چند ماه دل دل کردن، بالاخره دو هفته پیش انجامش دادم! (و البته که ریزش شدید و روی مخ موها هم مؤثر بود در این تصمیم!)
قسمت بانمک ماجرا واکنش همسرجان در لحظات آخر بود: «حالا میخوای هم برو آرایشگاه مدل بزن...»
احتمالا فکر میکرد آن برخورد ریلکسش مرا از صرافت انجام عملی لجبازانه بازداشته! فکر نمیکرد واقعاً اینقدر بی کله باشم!!
و زدم!
و انگار سبک شدم! یک آدم دیگر! راحت و رها! و خنککک!
پ.ن. میزنم،
زنانگیهایم را میزنم...
این همان منیست که یک بار که در روزگار نوجوانی موهایش را پسرانه زد، تا چند روز گریه میکرد...
حالا اما دیگر دل زنانه ای در سینه ندارد که گیسوی بلند خوشحالش کند...
برای چه زن باشم، برای که...؟
باید مرد بود! و مردانه جنگید!
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی