دو ماه پیش نوشت:
پسرک در حالی که بغض کرده بود گفت: پس کی به باران ومامانش میگی بیان خونه مون؟ بگو بیان تا نرفتیم از اینجا!
و وقتی جواب دادم که میگم؛ هنوز که نرفتیم؛ با چشمای پر از اشک ادامه داد: بعداً من چه جوری ببینمشون دیگه؟ وقتی اون همه ازشون دور شدیم...؟
و من بدون اینکه بذارم بفهمه توی دل خودم هم از همین جنس غم، غوغاست، در آغوشش میگیرم تا دل مرد کوچیک خونه م آروم بشه و اشکاش بچکن...
.
بله... اون روزی که همیشه ترسش رو داشتم داره از راه میرسه!
و چه قدر دلم نمیخواست باور کنم!
تا همین دیروز، با وجودی که چند باری دنبال خونه گشته بودیم...
تا همین دیروز، که قرار بود زنگ بزنم به صاحب خونه و بگم بسپرن به بنگاه که مشتری بیاد ببینه...
وقتی هر بار دستم به تلفن رفت بغض کردم و گاهی تا هق هق پیش رفتم! از اینکه انقدر میترسیدم که این آخرین رشته ی اتصال رو پاره کنم. ازینکه باور کنم که تمام شد. که وقت دل کندن از دوست داشتنی هامه. از چیزایی که باهاشون به احساس امنیت رسیدم.
همسایه خوب،
مهد نزدیک،
باشگاه و دوستایی که اونجا داشتم،
مسجد محل،
و مامان باران، همکلاسی پسرکم، که انگار خود من بود در یک تن دیگه.
که میتونست یه دوست فوق العاده باشه. که از حرف زدن با هم سیر نشیم...
و کنار همه ی اینها، دل کندن از خاطرات ریز و درشتی که گوشه کنار خونه ساخته بودم!
نذاشتم پسرک بفهمه که من هم همه ی این ترسها رو دارم عزیزم. حتی بزرگ تر از تو!
پسرک نیاز داشت فکر کنه که من قوی ام و هیچ مشکلی وجود نداره...
بهش گفتم غصه نخور دوباره دوست پیدا میکنی، تازه به باران هم آدرس میدیم گاهی بیاد اونجا خونه مون! تازه اونجا که میریم هم کلی چیزای خوب داره!
و فکر میکنم قبل از اون داشتم به خودم میگفتم اینها رو!
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی