دیشب که توی راه بودم میخواستم چیزهایی بنویسم. ولی وقت نشد. از بس کار نوشتنی و خواندنی عقبمانده داشتم که تا وقتی توی لرزشهای اتوبوس انجام شدند دیگر نه چشمی برایم مانده بود و نه حس و حالم شبیه زمان سوار شدن و نیاز شدید به نوشتن بود!
همان حس عجیب تقریباً هر بار تکرارشونده... احساس از اینجا ماندگی و از آنجا راندگی. حس متعلق نبودن به هیچ جا. اصلا خانه کجاست؟ وقتی موقع حرکت از هرکدام این دو مبدأ میگویم «دارم میروم خانه».
و اشک... اشکهایی که از دو روز قبل حرکت دنبال بهانهاند. و وقتی بهانه گیر نمیآورند بدخلقم میکنند. کمحوصله و کم حرف... و با هر بهانهای و دیدن و شنیدن هر چیز احساساتیای، سروکلهشان پیدا میشود...
تازگیها ولی، توی یکی دوسال اخیر، بلد شدهام آن دمآخری، آن ساعتهای آخر و حتی لحظات آخر خودم را نگه دارم. سنگی باشم حتی شاید. و بگذارم آن لحظات خداحافظی ظاهراً به عادیترین شکل ممکن بگذرند و بغض و اشکها و احساسات متناقضم را نگه دارم برای وقتی که راه میافتیم و جاده شروع میشود و بچهها هم یک جوری سرگرم شدهاند و حواسشان بهم نیست. آنوقت حتی برای تصور اشتباهی که دیگران به خاطر آن ماسک سنگی و محکم ازم دیدهاند هم گریه میکنم...
تا حالا شده احساس کنید بین نزدیکانتان اشتباهی دیده و شناخته میشوید؟ و چیزی که آنها میبینند آنی نیست که واقعا هستید؟ و به این فکر کنید که انگار خیلی وقتها (مخصوصاً توی خانواده) نقابهای اشتباهی زدهاید...؟
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی