صبح زود، دمدمای طلوع، رفتم ناژوان. برای همراهی با گروهی که میخواستند عکاسی پاییزی بکنند. و عکاسی اجتماعی. مال حوزه هنری بودند و من به واسطهی یکی از دوستان معلمم که فضای فرهنگی و علایق مشترکی داریم، با آنها آشنا شدم.
از لذتهای دنیا قطعاً یکیش همین است که در جمعی قرار بگیری که علایق مشترک دارید. جمعی که در آن به خاطر هی عکس گرفتن شماتت نشوی. جمعی که همه از ثبت شدن دیداری یک لحظهی گذرا لذت ببرند...
اولش تنبلیام میآمد... ولی وقتی یادم افتاد آب باز شده و الآن برگهای آنجا هزار رنگاند، انگیزهام زیاد میشد و آخرش رفتم. و حالا خوشحالم که رفتم.
انگار بالاخره قرار است افسوس اینکه دوربین حرفهای داریم ولی باهاش عکس حرفهای نمیگیریم، تمام بشود!
پ.ن. نازنین جای تو خالی...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی