خرید بک لینک

داشتم پادکست همزن را گوش میکردم. سه تا از خانمهایی که دوتایشان را کاملا میشناسم و سالهاست در اینستا دنبالشان میکنم ساختهاندش. این قسمتش دربارهی افسردگی بود. چیزی که یکی از آنها دو سه سال پیش مفصل تجربه کرده و درمان طولانیای برایش طی کرده بود. و به طور خاص درمان دارویی. اصلا شاید بشود گفت این قسمت پادکست دربارهی همین بود که افسردگی هم یک بیماری است و درمان با دارو لازم دارد.

وسطهایش با شنیدن بعضی از تجربهها، گریهام میگرفت. از یادآروری خاطرهها و تجربهها... رسید به آنجا که در آن یک سال و نیم درمان هیچ چیز را به نهایت کیفیت تجربه نکرده بود. نه شادی از ته دل، نه غمی که منجر به گریه بشود، نه عصبانیت، نه اضطراب، هیچی... انگار همهی احساسات روی یک حد میانهی بیاحساس! نگه داشته شده بوده...

و من یاد خاطرهای افتادم. از شرایطی که قاعدتا باید بهخاطرش استرس زیادی تحمل میکردم اما تقریبا احساس خاصی نداشتم. و همانجور که قبلا هم حدس زده بودم و با شنیدن این صحبتها مطمئن شدم، تاثیر داروهایی بود که میخوردم. آن موقع یکی دو ماهی از شروعش میگذشت و تا یک ماه بعدش هم ادامه دادم. اواخر تیر موقعیتی برایم پیش آمد که هربار یادش میافتم با خودم میگویم کاش آن موقع وسط درمان دارویی نبودم! کاش ضربان قلبم در آن یکی دو ساعت آنقدر معمولی نبود، جوری که انگار توی ایستگاه کنار خیابان نشستهام منتظر اتوبوس مثلا.

حالا هر وقت یاد آن روز میافتم، روزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم، با خودم میگویم کاش هنوز توی انتظار بودم ولی آن شکلی نگذشته بود... آنقدر معمولی و بدون هیجان. آنقدری که حتی همان موقع هم به زبان بیاورم که «چه عجیب! اصن استرس ندارم!»

توی ادامهی پادکست از عوارض داروها هم گفت. این که اوایلش نه تنها حس میکنی تاثیر مثبتی نگرفتی، که تازه عوارضش هم اذیتت میکند! ولی استمرار لازم دارد و مراجعهی دوباره و احیانا تعویض دارو تا بالاخره دیدن نتیجه...

ولی گمانم مال من کامل نشد... بله نشد، که هنوز هم بخشی از توصیفی که شنیدم، و بخشی از تجربههایی که قبلش هم داشتم را دارم. برای ادامه مراجعه نکردم، و حتی آخرین بستهی دارو را هم نخوردم، چون عوارضش اذیتکننده شده بود. آزاردهندهترینش لرزش دست راست. من قطعا نمیتوانستم مثل آن بندهخدا یک سال و نیم آن وضعیت را تحمل کنم... شاید هم به اندازهی او به داروها اعتماد و اعتقاد نداشتم. شاید دکترم نتوانسته بود به تاثیرگذار بودن و جواب دادنش قانعم کند. حس میکردم دارم چیزی میخورم شبیه استامینوفن برای درد. به هرصورت رها شد. و حتی نرفتم به آن پزشک بگویم که به این دلیل دارم رها میکنم.

اما گمانم لازم دارم دوباره بروم سراغش. هنوز بعضی چیزها هست که میفهمم عادی نیستند. این بیانگیزگی و بیحوصلگی برای همه چیز. این غم و گاهی خشم که در غیرمنتظره ترین حالتها میآید سراغم. ولی راستش حال پیگیری همین هم نیست....

+ نوشته شده توسط محی بانو در پنجشنبه دوم آذر ۱۴۰۲ و ساعت 8:33 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1402 ساعت: 21:43

صفحه بندی