امروز تولد پسرکوچیکه بود.
ولی برایش تولد نگرفتیم. حتی بهش نگفتیم!
و من امروز هر بار تاریخ بالای تابلوی کلاس را دیدم، و هر بار پای تکالیف بچهها بازخورد و تاریخ زدم، دلم مچاله شد...
که پسرکم اصلا نمیداند. و عجیب که خودش هم یادش نیفتاده!
نمیشد بگوییم، چون در زندگیهای هنوز پا نگرفته (حتی بعد از پانزده سال!) ممکن است شرایطی پیش بیاید که نشود برنامهریزی که حتی از اول ماه داشتید و حواستان بهش بوده را پیاده کرد! البته شاید هم باید بیشتر حواستان بهش میبود! شاید نباید روی روند یکی دو ماه قبل و آرامشش حساب باز میکردید و باید عملیاتیتر برنامهریزی میکردید!
هرچه که هست، دلم گرفته برای پسرک بیخبرم، که حتی ممکن است تا چند روز آینده هم خبری از تولد برایش نباشد (مهمانی تولد نه ها! خودمان چهارتا!) و وقتی هم بگوییم قصد دارم این را بهش نگویم که تاریخش گذشته... بگذار پسرک دلخوش باشد که همهچیز سر جایش است و همه چی آرومه و ما چه قد خوشحالیم...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی