لیستی دارم روی کاغذ بالا سر میز کارم. از اسم فیلم توش هست تا کتاب تا سوژههایی که دلم میخواهد بنویسمشان.
امروز که بالاخره مدرسه تمام شده و خانهام را هم چهارشنبه و پنجشنبه تا حد خوبی تکاندم، تا از خواب بیدار شدم و هنوز اهل خانه خواب بودند فکر کردم چه کار جذابی هست که میتوانم تنهایی انجام بدهم؟ چی را هی عقب انداخته بودم به هوای کارهای مدرسه؟ یادم به لیست فیلمهام افتاد و فیلم دیدن آسودهای که خیلی وقت است به دلم مانده...
نگاهی بهش انداختم. حوصلهي فیلم خارجیهای یادداشت شده را نداشتم. چشمم افتاد به «در دنیای تو ساعت چند است؟» که اصلا یادم نمیآمد به توصیهی کی اضافه کرده بودمش. آخه معمولا اینش را هم مینویسم.
یک فیلم یواش مهربان مثل اغلب کارهای لیلا حاتمی و علی مصفا. و تا حدی انتزاعی... «یک عاشقانهی آرام» هم شاید اسم مناسبی میتوانست برایش باشد... دوستش داشتم. همان حکایت دردآور اغلب عاشقانهها؛ این یکی شاید برای من آشناتر...
و آهنگهای گیلکی که در طول فیلم پخش میشد و دوستشان داشتم. کاش کسی بود و ترجمهاش میکرد... :)
.
.
.
پ.ن. چند وقت است نمیتوانم اینستا بنویسم... چرا؟ نمیدانم... انگار احساس عدم امنیت میکنم... اینجا هم که «کسی» نیست...
پ.ن.۲. معلم پرسید هرکی از چی توی زمستون خوشش میاد. تو گفتی از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری وسط روز برفی. میدونستم تو یه چیزی میگی که شبیه بقیه نیست. تو فرق داشتی گلی...
پ.ن.۳. اون کی فاده تی دیمه، رنگ امید و بیمه، خوانه تیفند و لیما، کیسه؟ کیسه؟ کیسه؟
پ.ن.۴ گلیجان...
پ.ن.۵. حرفی بزن. چیزی بگو...
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی