خرید بک لینک

چند سالیست از مدتی مانده به شروع ماه رمضان، دلم میگیرد...

ماه رمضان توی خانهی ما اصلا شبیه چیزی که از بچگی ازش خاطره دارم نیست... درست مثل عید که دیگر شبیه نوروزهای قدیم که عاشقشان بودم نیست... همه چیز پوستهی جدیدی به خود گرفته که دوستش ندارم...

ولی ماه رمضان بیشتر شبیه نیست. سفرهی افطار که اصل نوستالژی ماه رمضان است را دیگر نداریم. چون اصلا خانوادهای دور هم توی آن ساعت وجود ندارد...

من درست مثل وقتهای دیگر سال که روزه قضا میگیرم و وقتی اذان میشود سرپایی توی آشپزخانه دمنوشی چیزی میریزم و با دو تا خرما میخورم، و دیگر میرود تا شام، حالا هم همانشکلی... در حدی که بچهها اصلا یادشان میرود ماه رمضان است و ظهر میگویند بیا با هم ناهار بخوریم. بماند که امروز واقعا نشستم و خوردم چون همین روز دوم ماه رمضانی خوردهام به تعطیلی! ولی اگر این نبود هم باز متوجهش نمیشدند چون هیچ نشانی ازش توی خانه نیست.. با صدای اذان تغییر خاصی توی زندگی نمیبینند. نه تکاپوی خاصی... نه سفرهی خاصی... نه نوای خاصی... شاید کمکاری خودم هم باشد البته... شاید خودم هم باید بخواهم لااقل ربنایی پخش کنم دم اذان... ولی وقتی دم افطار تنها باشی چندان انگیزهای هم نداری...

زودتر باید بروم خانه... لااقل بچهها ماه رمضان را ببینند که چه شکلیست. تلویزیون در حال پخش مناجات کنار سفرهی پهن شدهی افطار و صدای اذان و اقامهی بابابزرگ که با صدای خرد شدن تکههای نبات در استکان چایی در هم میپیچد را بچشند...

ببینند ماه رمضانی که ما دوستش داشتیم چه شکلی بوده...

.

.

پ.ن. سحر را داریم البته... ولی باز هم بیشباهت به گذشتهها... بیشتر «میل به خوردن» است تا «سحر»ی که من ازش خاطره دارم...

+ نوشته شده توسط محی بانو در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ و ساعت 0:5 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1402 ساعت: 9:46

صفحه بندی