دوستی یک بار میگفت من تازگیها فهمیدم توی صحبتهام دیتای اضافی به مخاطب میدهم. و این گاهی درد سر درست میکند.
حالا حکایت من است دیروز که رفته بودم برای مصاحبه. چند وقت پیش اطلاعیهی جذب همکار برای مدرسهای را دیدم که شرایطش خوب بود... تیری توی تاریکی فرمش را پر کردم و یکشبنه زنگ زدند که فردا بیا برای مصاحبه.
رفتم. برخوردها دوستداشتنی بود. و تدریسی که کردم ظاهرا خوب بود و خانمی که شاهد تدریسم بود راضی.
ولی نمیدانم آن آخر کاری چی توی کلهام گذشت که آن حرفهای آخری را زدم. شاید برخورد دوستانه و مهربان همان خانم باعث شد چیزهایی بگویم که لازم هم نبود... شاید زیادی احساس صمیمیت کردم. هرچه بود شروع کردم از این گفتن که چرا بدم نمیآید مدرسهی فعلیام را تغییر بدهم، با وجود اسم و شهرتی که دارد و همان خانم هم میشناختش... گفتم از چیاش ناراضیام و البته مکالمه زود تمام شد و خداحافظی کردیم. ولی بعدش که بهش فکر کردم حس کردم آن صحبتها شاید درنهایت به ضررم تمام شده باشد. چون شاید آن شرایطی که ازش نالیده بودم را این یکی مدرسه هم داشت: فضای فیزیکی نامناسب! حتی همان خانم در پاسخ به حرفم گفت «اینجا چی؟ اینجا را دیدید؟ چرخیدید داخل مدرسه؟» و یک چیزی از هم کتابهای کمکدرسی که کار میکنیم پرسید که آن را هم انگار بهتر بود نمیگفتم. یا لااقل میگفتم که انتخاب خودم نیست و مدرسه داده و ما هم مطیعیم...
حالا درهر صورت نمیدانم چه شد و چه خواهد شد... ولی وقتی تمام شد و داشتم برمیگشتم یاد آن دوستم و «دیتای اضافی مزاحم» افتاده بودم...
امیدوارم هرچی خیر است پیش بیاید.
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی