ازون ور برای همسر یه هدیه کوچولو سفارش دادم که مستقیم میره شرکتش. احتمالا به موقع میرسه... سورپرایز و این صحبتا.
ولی حقیقت اینه که اونقدا که به نظر میاد خوشحال نیستم...
الان که دارم اینا رو مینویسم صدها کیلومتر اون ورتر خواهرم اینها دارن با همه خداحافظی میکنن و راهی سفر حج میشن. ومن... مثل همیشه نیستم!
دیشب که باهاش صحبت میکردم و باز یاد این که ما توی هیچ مناسبتی اونجا نیستیم افتادم و باز دلم گرفت و خوابم نمیبرد، این آهنگ که یکی دو روزی بود هی توی سرم میخوند، دوباره شروع کرد به پلی شدن:
بیا تا، دل نمرده باز، بازم یادم بده پرواز
بیا تا، دلخوشیم بازم، کنار تو بشه آغاز
بیا بی تو من از این زندگی سیرم
نمیدونی دارم این گوشه میمیرم
و حالا دارم به این فکر میکنم که چه قدر اینستا ویترینه! و چه قدر این کنج خلوت خودم رو بیشتر دوست دارم. مثل تفاوت پذیرایی میمونه و اتاق شخصیت! هردوش خونه ته ولی راحتیش متفاوت...
*عقدمون. ۲۴ مرداد. روزی که همسر توی حرم امام رضا بود، ومن توی خونه خودمون پای سجاده م. و به هم محرم شدیم از کیلومترها فاصله...
انگار «فاصله» سرنوشتم بوده از اول! همیشه از آدمها و جاهایی که دوستشون داشتم دور بودم...
بعدأ-نوشت: چرا اینا رو نوشتم...؟ شاید چون مریضی «یادم نره» دارم!
برچسب:
نویسنده: پارسا فرهادی